۱۳۹۷/۰۲/۱۳


این را یاد بگیرید که آدم ها هیچ وقت منتظر نمی مانند.

۱۳۹۷/۰۱/۲۳


زری فکر می کند امسال سالش نیست.این را‌ نه وقتی که ماهی های قرمز عیدش دو روز قبل از سال تحویل مردند و روی آب آمدند فهمید ، نه وقتی که لحظه ی سال تحویل دنبال شمع میگشت تا برود فیوز پریده ی برق خانه را روشن کند.این اتفاق ها صرفا برای او بد شانسی بود یا شاید قضا و بلا.این را بعد از گذشت نیمه ی اول ماه فهمید.آنجایی که به گذشته نگاه کرد ، از اول سال تا نیمه ی فروردین کوفتی ، دید هر کاری را شروع کرده ست نه تنها تمام نکرده بلکه به بدترین شکل ممکن انجامشان داده.اینها برای او که وسواس فکری شدید دارد-دکتر احتمالا بگوید خانم شما به اختلال فکری عملی از نوع نظم گرا دچار هستید و یک سری توصیه های پزشکی و ...- مثل خوره ایست که روی تک تک سلول های مغزش راه می رود و به ریش عمه ای نداشته اش میخندد.امسال سال او نیست.اگر هم باشد سال آخرش است.

برچسب‌ها:

۱۳۹۶/۱۲/۲۵


کی گفته که عید هم مثل روز های دیگر سال است و فرقی نمی کند یک فروردین ماه با یک آذر.پس این همه شور و حالی که بازار تهران را پر کرده است کشک است؟ کافی ست دم عید یک بار بروی توپخانه.میفهمی که اگر تو با عید حال نمی کنی دلیل نمی شود که جمع ببندی و بگویی که عید هم مثل روز های دیگر سال ست.زری هم مثل همه ذوق دارد.تمام این چند وقت را چشم به راه هفته ی پایانی اسفند بود.اینکه دستی به سر و صورت خانه بکشد.نه اینکه خانه اش ریخت و پاش باشد.نه.اتفاقا از آن خانه هاست که همیشه سرحال است.از آن خانه ها است که اگر مهمان ناخوانده هم بیاید از اینکه ریخت و پاش باشد شرمنده نشوی.ولی داستان عید فرق می کند.یک جور عادت دوست داشتنی است.حتی اگر خانه تماما تمیز باشد.باز هم باید گرد گیری شود.باز هم باید لحاف و تشک هایی که بوی نا گرفته اند را از کمد بیرون بریزد.توی شان را خالی کند و پشم و پنبه هایشان را بگذارد در آفتاب.لحاف ها را بشورد.شاید بوی نای شان برود.شاید.آدم را هم یک سال در کمد بگذراند بدون اینکه حتی یک بار هم بیرون بیاید , بو می گیرد چه برسد به این اجسام بی جان.بوی خستگی.بوی رخوت.بوی نا.یک روزی در این خانه از بس آدم می آمد و می رفت زری نمی دانست کجا جای شان بدهد و از کجا رختخواب اضافی بیاورد.ولی حالا چه.از سارا هم که تا چند سال پیش نزدیک عید با یک ماهی قرمز در دست می آمد و در خانه تکانی کمک می کرد هم خبری نیست.زری حتم دارد که روز اول عید لااقل برای عید دیدنی هم شده می آید.حتما می آید.خدا کند که بیاید.به سرش زده است که یکی از این تراکت های تبلیغاتی را که از لای در به حیاط انداخته اند را بردارد و زنگ بزند یکی بیاد یک روزه کل خانه را تمیز کند و برود.ولی نه.از اینکه کسی برایش از این کار ها کند خوشش نمی آید.از اینکه به آدم دیگری دستور بدهد و طرف هم جلوی او خم و راست شود.دوست ندارد ببیند کسی برای چند اسکناس خانه های مردم را بشورد و بسابد.می شود داستان سه سال پیش که به زور سارا زنگ زدند یکی آمد و زری هم انگار نه انگار، پا به پای طرف کار می کرد.درست ست که هر کسی یک جوری پول درمیاورد و کار عار نیست ولی زری خوش نداشت برای او از این کار ها بکنند.خودش حاضر است از کت و کول بیافتد ولی عرق پیشانی زن دیگری را که برای او کار می کند نبیند.شاید بهتر باشد به سارا بگوید امسال بیاید و لحظه ی سال تحویل را کنار هم باشند.شاید هم برود سر خاک تا با مردش سال را تحویل کند مثل تمام آن سالهایی که با هم بودند.مثل همان سالهایی که تماما خوشبخت بود.
برچسب‌ها:

۱۳۹۶/۱۱/۲۵


میان همه ی حس هایی که با باران به زمین می آیند , او این بوی نم باران زمستانی را دوست دارد.فرقش با باران پاییزی این است که در پاییز بار غمی شانه های باران را خم کرده ست.یک دردی , یک هوای غریبی فضا را پر می کند.ولی باران زمستان سرد است و شاد.می توانی با آن هم قدم بشوی.می توانی ساعت ها در کنار تلی از چوب های سوخته بنشینی و آتشی دوباره بپا کنی.بی آنکه بازوان مردانه ای را به یاد بیاوری که حالا از سرما در خود جمع شده اند.بی آنکه چشمان زنی را به یاد بیاوری و یادت نیاید سیاهی یا روشنی اش را.بی هیچ یادی.بی هیچ هوای غریبی.فقط تو و هم آغوشی زمین و باران.

۱۳۹۶/۱۱/۱۸

بچگانه هایش


دارد به این فکر می کند آخرین بار کی تهران اینقدر برف آمد.احتمالا میانه ی دهه ی کوفتی هشتاد بود.برف و شیره اش را سریع هم می زند.از ترس آب شدن برف.خوش ندارد آب و شیره بخورد.تازه می داند اگر تا یه ربع دیگر  پشت بام نباشد و برف ها را پارو نکند باید تا شب غر غر های سارا را گوش کند و اعصاب و روانش به قهقرا برود.چرا این خانه ی کوفتی را همان دو سال پیش نفروخت تا الان این مکافات ها را نداشته باشد ؟ شاید اگر در خانه نبود این همه غر غر زدن را تحمل نمی کرد.پیرمرد ها یک چیزی می‌دانند که در خآنه نمی مانند.اصلا چرا او مثل بقیه پیرمرد های هم سن و سالش بعد از ناهار بیرون نمی زند و به پارک نمی رود.مثل بقیه برود پارک و تا غروب معاشرت کنند و از فضایل مرحوم شاه و از رذایل آقایان بگویند و چشم هایشان هم با دیدن زن های چیتان میتان کرده ی پارک بُراق شود.به این فکر کند که سیمای روشن فلان زن شبیه معشوقه ی هجده سالگی اش هست و چشم های فلانی شبیه چشم های وحشی معشوقه ی بیست پنج سالگی اش.بعد غرق شود در جوانی تا غروب که می خواهد برگردد خانه.شاید این میان شطرنجی هم بازی کرد یا با پیرمردهایی که دور از چشم خانه در پارک سیگار می کشند یک دودی هم گرفت.خودش خوب می داند که چرا تا حالا به این شکل پارک نرفته است و در خانه ماندن و کار کردن را ترجیح می دهد. کسالت و رخوت پیری برایش معنایی ندارد.می داند که اگر بخواهد به خودش سخت بگیرد باید تا آخر به رخوت پیری باج بدهد.چهره اش شکسته شده ست اما وقتی می خندد چین های دور چشم اش جمع می شوند و گونه هایش گل می اندازند.قرمز می شود.دلش اندازه ی جوان های بیست سال هنوز هم پر امید ست.علاوه بر این ها خودش هم جوری وانمود می کند که انگار رنگی از پیر بر تنش ننشسته.مثل بازنشسته های ارتش,صبح,زود از خواب بیدار می شود.چاق هم که شده ست.از آن چاقی ها که آدم پف می کند و همه می فهمند پای یک بیماری و درد در میان ست.دوست دارد بعد از ظهر ها قبل غروب لباس ورزشی بپوشد و برود زمین چمن ته سی متری فوتبال بازی کند.خسته شود و از شدت خستگی پاهایش کز کز کنند وشب خوابش نبرد.با همان تن عرق کرده و لباس ورزشی به تخت برود.گور بابای غر غر های سارا که آقا ملافه را تازه شسته ام  با لباس نخوابید و فلان.عادت زن ها به غر غر کردن از کجا میاد؟آنها خیلی سخت گیرند یا مرد ها خیلی بی خیال اند؟ یا شاید اگر الان پنجاه سال پیش بود به یکی از کاباره های تهران می رفت و بعد از اینکه کله اش حسابی داغ شد , حساب میز را پرداخت نکرده بیرون می زد و پای دعوا با صاحب کاباره هم می ایستاد.برای جوان نشان دادن خودش کار های عجیبی می کند.یک جور خاصی که بیشتر بچگانه ست تا اینکه رفتار های یک پیرمرد هفتاد و سه ساله  درمانده باشد. وقتی نوه اش الفبا مشق می کند او هم کناره های سفید روزنامه را سیاه میکند و با خودکار قرمز دور حروف روزنامه را خط می کشد به هوای شناختن حروف جدید.مثل هشت سالگی که به اجبار معلم باید روزنامه ها را برای پیدا کردن حروف جدید بالا و پایین می کرد.دیروز با ذوق این کار را می کرد و امروز هم با ذوق.انگاری که تازه دارد الفبا یاد می گیرد.نگاه که به خودش می کند می بیند ته کاسه شیره و برف را در آورده ست.جمع و جور می کند که برود بالا.الان شاید سارا بیاید.غر غر پارو نکردن برف به کنار.باید این غر غر هم تحمل کند که آقا شیره قندش زیاد ست ها باید حتما هی بگویم؟ خودتان نمی فهمید با این مریضی این ها برایتان سم است؟
برچسب‌ها:

۱۳۹۶/۰۹/۰۳


خاطره ها در سرش راه می روند و مدام چایی می نوشند.خاطره خود کلانتر جان است و بس.خاطره بازی را دوست دارد از برای زنده شدن یاد رفته گانش ،برای در رویا تنها نبودنش، برای تجسم آدم ها در خیالش، برای شیرینی ها و تلخی هایش ،برای آنها که دوست شان داشت و حالا دیگر نیستند.روی صندلی لهستانی خاک گرفته ی اتاق می نشیند و غرق می شود در رویا.به آقا جانش فکر می کرد.به آذری فکر می کند که آقا کرسی را از انباری آورده بود و مثل هر سال بساط کرسی در سه دری خانه بر پا بود.ذغال های قرمز آماده را در استامبولی می ریخت و در چاله ی کرسی می گذاشت.کارش که تمام می شد ،یکی یکی صدایشان می کرد و آنها هم به دو می رفتند زیر کرسی. آقا سه تا از آن انار های پوست سفید را می آورد و می گذاشت روی لحاف کرسی.بزرگ ترین انار را همیشه می دانند به زهرا که کوچک تر از همه ی آنها بود.در همین حین هم آقا قرآن جیبی اش را در می آورد و آیه هایی از الرحمن را می خواند.بعد شروع می کرد با همان لکنت زبان شیرینش به تفسیر کردن ، به این که انار میوه ی بهشتی ست.کمی ادامه میداد و بعد دور بحث را عوض می کرد و می رفت سمت زندگی.آن زمان ذهن مشغولی اش سرمای زمستان بود.می گفت اگرامسال محصول ها را سرما نزد سال بعد یک دیگ بیشتر برای نذری صبح تاسوعا حلیم بار می گذرایم.یکی از لحاف های قدیمی شان را از کمد آورد و روی پاهایش انداخت، به امید اینکه مثل آن سالها دوباره پاهایش از گرما داغ شود.دوباره غرق شد.

برچسب‌ها:

۱۳۹۶/۰۷/۱۴


غم و غصه ریخته بود تو ظرف غذاش و قاشق می زد...

۱۳۹۶/۰۶/۳۰

مرسوم نبود آن قدیم که زن ها رانندگی کنند.تعداد زنانی که گواهینامه داشتند و پشت ماشین می نشستند به انگشتان دست نمی رسید.اغلب هم از طبقه ی بالای جامعه بودند.خودش هم یادش می آید که آن زمان وقتی در خیابان مرد ها پشت پژو پانصد و چهاری که با هزار زور و قرض خریده بودند می دیدنش ، چشم هایشان گرد می شد.اینکه راننده ی زنی وجود دارد و در تهرانی که  سر تا سرش را پیکان گرفته است و با پژو ای سواری می کند را ، کسی باور نمی کرد.زری ولی سرش باد داشت. آخر هفته ها که دلش می گرفت و مردش کنارش نبود ، بار و بچه ها را در ماشین می گذاشت و می رفت به شاهرود.صبح زود که می رفتند قبل از شب ماشینش در حیاط خانه ی خانم جان جا گرفته بود.بی مردش که می آمد بیشتر از دو روز نمی ماند.تخم مرغ محلی و سبزی قرمه تازه و گوشت گوسفندی اش را اگر نمی خرید انگار اصلا شاهرود نرفته بود.سیگار وینستون چهار خطش هم همیشه در داشتبورد بود.سیگاری قهاری نبود.شاید چند هفته یک بار.بیشتر اوقات علیار سیگار ها را کش می رفت و پشت دیوار خانه خانم جان دودشان می کردند.علیار پسر خانم نقدی که برای خرجی مدرسه اش ، تابستان ها باغچه های راسته ی مشکاتیان را هرس می کرد.
برچسب‌ها:

۱۳۹۶/۰۶/۱۵


در دنیای موازی امروز به اتاق زیر شیروانی تنها خانه ی پدری ام در شهر دور افتاده ی ویازما آمده ام،شهری که که سالها پیش پدربزرگم بابا آکیم بعد از جنگ داخلی سال های هزار و نهصد و هفده به بعد ، برای گذران زندگی به آنجا آمد.دفترچه ی چرمی خاک گرفته ی آکیم را از زیر خروار خروار اثاث بیرون می کشم و خاکش را میگیرم.چند روزی سرم با خاطرات او در سالهایی که جزو ارتش سرخ بود و ضد سلطنت می جنگید گرم خواهد شد...

۱۳۹۶/۰۶/۱۱


شجاعتتان را از دست ندهید برادران، تسلیمِ یأسِ خود نشوید! شما برای این در این زندگی تباه نمی­شوید که شبح و خیالی از آن سوی ابرها این چنین مقدر کرده، بلکه تباه می­شوید چرا که جامعه شوم است. شما در این وضعیت قرار دارید چون چیزی برای خوردن ندارید، چون دکتر و دارو ندارید، چون کسی به مسائلِ شما رسیدگی نمی­کند، چرا که فقیر هستید. اسمِ بیماریِ شما بی عدالتیست، بدرفتاری و تجاوز به حقوق است، سوءِاستفاده است. کناره نگیرید و دست نکشید ای برادرانِ من. از اعماقِ نکبت و بیچارگیتان به پا خیزید، همانگونه که برادرانتان در کانودوس به پا خواسته­اند. زمین­ها را اشغال کنید، و همین طور خانه­ها را، اموال و اجناس را از کسانی که ...جوانیتان، سلامتتان، انسانیتتان را به یغما بردند بازپس گیرید و غصب کنید...

[ جنگ آخر زمان - ماریو بارگاس یوسا - عبدالله کوثری - نشر آگه ]

برچسب‌ها: ,

۱۳۹۶/۰۶/۱۰


صبح جمعه را باید خیلی زود از خواب بیدار شد.خیلی زود.همان طور که صورتت از خواب پف دارد و هنوز نیمه خواب-نیمه بیدار هستی ، عزت الله انتظامی مانندی در خانه ات را باز کند و بیاد تو.بعد یه نگاه معنا داری به تو بیاندازد.بخندد و تشری بهت بزند و بگوید:"قیافه عنی منی چیه به خودت گرفتی بچه.یکم به خودت برس...".درست مثل هامون.

برچسب‌ها:

۱۳۹۶/۰۵/۱۱


نامزد نوروز تمام سال را به انتظار نوروز می نشيند، می گويد چه کار کنم، چه کار نکنم؟ می گويد يک شال گردن سبز برای نوروز می بافم که وقتی آمد بهش بدهم. اما موقع سال تحويل خوابش می برد. نوروز از راه می رسد، همه جا را سبز می کند و می رود. نامزدش از خواب بيدار می شود می بيند که نوروز آمده و رفته. می گويد ای وای چه خاکی به سرم شد! تا سه روز از غصه گريه می کند، روز سوم، اگر خودش را بيندازد توی آتش، آن سال هوا آفتابی و گرم است. اگر خودش را به خاک بيندازد، آن سال باد و خاک می آيد، و اگر خودش را پرت کند توی دريا، سال بارانی و خوبی در پيش است.

[ سال بلوا - عباس معروفی - نشر ققنوس - تهران ]

برچسب‌ها: , ,

۱۳۹۶/۰۵/۱۰


چهار و پنجاه و سه دقیقه در گرگ و میش سه شنبه ده مرداد یک هزار و سیصد و نود و شش سعی داشت بخوابد ولی نمی شد،می خواست ولی...دیواری قد تمام روزهایی که ماه خیره بود به زمین ، تمام قد برای نخوابیدنش بلند شده بود.

۱۳۹۶/۰۵/۰۵


این شب آویختگان را چه ثمر مژده ی صبح ؟

برچسب‌ها:

۱۳۹۶/۰۵/۰۴


فکر می کردم می شود سالها نشست در بندرگاه و طلوع آفتاب را نگاه کرد.من چه می دانستم این حس هم فنایی دارد.حالا که واقعیت مشت های پی در پی اش را در صورتم می کوبد میفهمم که اشتباه بود.

۱۳۹۶/۰۵/۰۲


هر نهضت بزرگی که به جوشش می‌آید، لایه نازکی از کف هم رویش جمع می‌شود

[ گیرنده شناخته نشد - كاترين كرسمن تيلور - بهمن دارالشفايی - نشر ماهی ]

برچسب‌ها: ,

۱۳۹۶/۰۵/۰۱

روزهای زیادی می آیند و می روند ولی زری همچنان تنهاست.نه آداب فضای مجازی را  بلد است که لااقل برای گذران وقت هم که شده بیاید و مثل همه ی همسن های خودش صبح تا شب در کانال های سلامت و روان تلگرام پرسه بزند نه حوصله اش را دارد.آبش با مدرنیته توی یک جوب نمی رود.دو رود سوا از هم اند.حتی تلفن همراهی را که مهسا برایش روز مادر خریده بود ، در قفسه ی کتاب گذاشته و اصلا هم یادش نمی کند.دلخوشی اش همین است که غروب بیاد حیاط را آب و جارو کند،همانطور با دامن مشکی بلندش گوشه ی حیاط بشیند تا بوی خاک و نم بپیچد در جانش.بعد اگر گاری دوره گردی بود آن اطراف یک بغل سبزی بخرد.سینی و چاقو را بیاورد بیافتد به جان سبزی ها.خردشان کند.بعدش هم سبزی قرمه را تفت دهد برای شام شب.عادت دارد قرمه سبزی را با سبزی تازه درست کند برای خودش و کسانی که نیستند.
برچسب‌ها:

۱۳۹۶/۰۴/۲۶


جاوید مگس های بی جان آخر فصل را توی هوا می گرفت و می برد بیرون، ولشان می کرد. گفتم:"چرا نمی کشیشان، این همه به خودت زحمت می دهی؟"
جاوید گفت:"خوشیمان را به رنج دیگران نمی خریم."

[ سال بلوا - عباس معروفی - نشر ققنوس - تهران ]

برچسب‌ها: , ,

۱۳۹۶/۰۴/۲۱


اینکه ما صدایش می کنیم زری از برای این است که خودش دوست دارد.از یک روزی به بعد هر جا زهرا خانم یا زهرا صدایش کردند گفت که زری , زری صدایم کنید.زری یک زن , یک همسر ,یک مادر ,یک بچه ,یک موخرمایی است, یک روزی هم دختر همسایه بود.حالا هم پیرزنی ست که در خانه ی دو طبقه ای ته بن بست سازگار زندگی می کند.چهار ماه بعد از اینکه مهسا دختر اولش به دنیا آمد از امجدیه به بن بست سازگار آمدند.با امروز نزدیک سی و یک سال خورده ای.سی و یک سال خورده ای که دو تولد,هزار غم ,چند دعوا,کمی قهر,فروان آشتی ,بارها شادی و یک مرگ داشت.حال هم تنهایی ای دارد که در حیاط ,در آشپزخانه ,در اتاق ,در راهرو ,در انباری کنار سرکه ی انگور هشت ساله می نشیند وبه پهنای صورت به زری مامان می خندد.

برچسب‌ها:

۱۳۹۶/۰۴/۱۴


صهیونیست از هیتلر نام برد و از پدرم پرسید که آیا این شخص اعتقاد او به آلمان را سست نمی کند؟ و پدرم در جوابش گفت: به هیچ وجه. من کشور خودم آلمان را خوب می شناسم. می دانم که قضیه هیتلر چیزی بیش تر از یک بیماری گذرا نیست. چیزی مثل سرخک است که با بهبود وضع اقتصادی کشور از بین خواهد رفت. واقعاً فکر می کنید که هم میهنان کسانی چون گوته و شیلر , کانت و بتهوون تسلیم این مزخرفات خواهند شد؟

[ دوست بازیافته - فرد اولمن - مهدی سحابی - نشر ماهی ]

برچسب‌ها: , , ,

۱۳۹۶/۰۳/۳۰


من عمیقا ناراحتم.می دانم تا سالها باید این غم را به دوش  بکشم.هر بار که ببینمت باید یادم بیاد که یک روزی یکی جایی  تو به من نیاز داشتی ، من نبودم.روز ها و سالهای بعد بیایند و بروند مگر من خوب می شوم ؟ مگر من فراموش میکنم؟ گیرم تو فراموش کنی گیرم که تو برایت اصلا مهم هم نباشد ولی برای من مهم بود ، مهم بود که روز فوت پدرت و روز های بعدش کنارت باشم.مهم بود برایم که خاک پیراهن مشکی ات را بگیرم و برایت از فردا های روشن بگویم.ولی نشد.به خدا که خواستم ولی نشد که بیایم.این ها را هم از برای خالی شدن خودم اینجا می گویم وگرنه که احتمال خواندن اینجا توسط تو از صفر هم کمتر است.می دانم که تسلیت گفتن برای گوینده اش شاید چند کلمه ای بیشتر نباشد ولی برای مخاطبش دلگرمی ست و امیدی است که با آن پشتش به کوه گرم می شود.من عمیقا ناراحتم.

۱۳۹۶/۰۳/۲۹


روی زیر انداز کوچکش وسط حیاط نشسته ست و زرد آلو ها را یکی یکی از وسط باز و به دو قسمت تقسیم می کند.به آرامی روی چادری پهن شده ی گُل گُلی اش می گذارد.می داند که تا چند ساعت دیگر خورشید دامنش را در قسمت جنوبی خانه می گستراند و آفتاب قرار است تازگی پوست زرد آلو ها را کم کم خشک کند.برای همین حوصله ای که در روز های گرم تابستان می گذارد ، زمستان همیشه در دست و بالش برگ خشک شده ی زرد آلو پیدا می شود.مغز زرد آلوها را هم بعد از شکاندن  بو می دهد و نگه می دارد برای آجیل عید.زری مامان اغلب وقتی میوه تازه را تعارف می کند یک جور نصیحتی ورد زبانش است و با شنیدنش بزرگ تر ها از فرط خجالت و کوچیک تر ها از فرط خنده صورتشان سرخ می شود.
"اینارو خوردین هسته شو برید بشکونید مغزش واسه شیکمتون خوبه باد تون رو میخوابون".

برچسب‌ها:

۱۳۹۶/۰۳/۲۸


سوال های تکراری را هر دفعه که می پرسید می دانست که تکراری اند , اصلا همین تکرار سوالات بود که این تکرار مکررات را برایش دلنشین کرده بود , اینکه یک سری سوال را پشت سر هم تکرار کند محض خاطر حک شدن در خاطره اش دوست داشت.امکان نداشت که سوال اول زری مامان وقتی می بیندت "اون حال واقعیت چطوره؟" نباشد.این را می پرسید و چشم های چروکیده اش را گرد می کرد و منتظر می ماند که جواب متفاوتی بگیرد , با آنکه خودش هم می دانست که جواب این دست سوال ها همیشه تکراری است. هیچکس نمی دانست که این عادت را کی شروع کرد . شاید وقتی  دکتر توصیه کرد که باید با حافظه اش بازی بازی کند تا آلزایمر نگیرد ، ترس از فراموشی  دو دستی گریبانش را گرفته باشد.شاید هم ترس از اینکه آخر عمری وبال اولاد شود.هر چه باشد شیرینی اش را بین اطرافیان زیاد کرده ست...

برچسب‌ها:

۱۳۹۶/۰۳/۲۲


چی بود اون خنده ها , چی شدیم ما ؟!

۱۳۹۶/۰۳/۱۹


کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری ...

۱۳۹۶/۰۳/۱۲


سوای خون دلت در سبو چه می بینی

۱۳۹۶/۰۳/۰۷


 بوی نان تافتون داغ سر سفره ی رنگین افطار مادر بزرگ 

۱۳۹۶/۰۳/۰۵


Mrs. Hepburn: We don't care about money here.
Howard Hughes: That's because you have it.

[ The Aviator -  Martin Scorsese ]

برچسب‌ها: ,

۱۳۹۶/۰۳/۰۴


اینکه گربه سیاه نحس است و بد یمنی می آورد را دقیقا نمی دانم در چند سالگی شنیدم ,ولی برای همان دوران کودکی ست. امروز صبح که از خانه بیرون زدم عَدل جلوی در خانه یک گربه سیاه روی سقف ماشینی نشسته بود , با همان چشمان سبزِ براقِ گردویی اش زل زده بود به من.تا آخر روز منتظر بودم که یک اتفاق عجیب و قاعدتا بد برایم بیافتد. نه تنها هیچ اتفاقی نیافتاد بلکه خیلی هم روز شاد و شنگولی بود.نه اینکه باور داشته باشم به این جور خرافات , نه . اعتقاد ندارم ولی در تمام روز انگار کسی از پشت سر بر شانه هایم می زد و می گفت که حواست باشد فلانی آن اتفاق بد همین نزدیکی هاست.در طول روز ذهنم تماما درگیر گربه سیاه ناشناس محله مان بود که معلوم نبود از کجا سر در آورده بود.

۱۳۹۶/۰۲/۲۹


Ils ont voté, et puis après?

 Léo Ferré

۱۳۹۶/۰۲/۲۰

دنیای موازی


امروز , من دست فروش خیابان حمرا بیروت هستم که بوی فَلافل داغ مطعم البیروت مستش کرده است.

برچسب‌ها:

۱۳۹۶/۰۲/۱۸

دنیای موازی


امروز , من پیش خدمت مو خرمایی دوک فیلیپوهستم.دوک عادت دارد بعد از صرف صبحانه قهوه لاته اش را در اتاق کارش بخورد.شیر را به اندازه ی کافی جوشانده ام ,سریع قهوه را سر هم می کنم دوک قهوه را داغ دوست دارد.پله های عمارت را یکی در میان بالا می روم. اتاق کارش در قسمت شمال غربی عمارت است. دقیقا پایین اتاق خواب من.قهوه را زیر دستمال کاغذی روی میزش گذاشتم.امروز هم مثل همیشه در حالی که سیگار برگ هاواناش اش را روشن می کرد بهم گفت:"گراتزی, امروز زیباتر شدید خانم رُزا بخصوص با این رژ جدیدتان".

برچسب‌ها:

۱۳۹۶/۰۲/۱۷

دنیای موازی


امروز ، من کودک نه ساله ای هستم در توتوری ژاپن  که صبح خواب مانده و به مدرسه اش نرسیده ست.از قصد خودش را به خواب زد تا به مردرسه نرود.دلیلش هم همان سرگرمی دوران دبستان بچه ها ست. در مدرسه "کله کدویی" صدایش می کنند. الان هم همراه مادرش در راه مدرسه ست.خیره شده ست به کتاب سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارتشِ هاروکی موراکامی که در دستان مادرش ورق می خورد.

۱۳۹۶/۰۲/۱۶


بوی پوسترهای کاغذی خیس خورده ی نماینده ها زیر باران 

۱۳۹۶/۰۲/۱۵


بوی آفتاب بعد از باران

۱۳۹۶/۰۲/۱۳


مثلا گاهی زخمیِ رضا یزدانی

۱۳۹۶/۰۲/۰۷


General Mireau: Hello there, soldier. Ready to kill more Germans?
Private Ferol: Yes, sir.
General Mireau: What's your name, soldier?
Private Ferol: Sir, Private Ferol, Company A.
General Mireau: Aha. You married, soldier?
Private Ferol: No, sir.
General Mireau: I'll bet your mother's proud of you.
Private Ferol: Yes, sir.
General Mireau: Carry on, Private, and good luck.
Private Ferol: Thank you, sir.

Paths of Glory - Stanley Kubrick ]

برچسب‌ها: , ,

۱۳۹۶/۰۲/۰۶


یکی از چیزهایی که آدم‌ها را دیوانه می‌کند همین انتظار کشیدن است. مردم تمام عمرشان انتظار می‌کشیدند. انتظار می‌کشیدند که زندگی کنند، انتظار می‌کشیدند که بمیرند. توی صف انتظار می‌کشیدند تا کاغذ توالت بخرند. توی صف برای پول منتظر می‌ماندند و اگر پولی در کار نبود سراغ صف‌های درازتر می‌رفتند. صبر می‌کردی که خوابت ببرد و بعد هم صبر می‌کردی تا بیدار شوی. انتظار می‌کشیدی که ازدواج کنی و بعد هم منتظر طلاق گرفتن می‌شدی. منتظر باران می‌شدی و بعد هم صبر می‌کردی تا بند بیاید. منتظر غذا خوردن می‌شدی و وقتی سیر می‌شدی باز هم صبر می‌کردی تا نوبت دوباره خوردن برسد. توی مطب روان‌پزشک با بقیهٔ روانی‌ها انتظار می‌کشیدی و نمی‌دانستی آیا تو هم جزء آن‌ها هستی یا نه.

[ عامه پسند - بوکوفسکی - نشر چشمه - پیمان خاکسار ]

برچسب‌ها: , , ,

۱۳۹۶/۰۲/۰۵

La La Land


Tracy: [after Sebastian honks car horn outside Mia's 
apartment] Is that gonna happen every time?
Mia: [smiling] I think so.

[ La La Land - Damien Chazelle ]

برچسب‌ها: ,

طوفان


بوی شیرین فراموشیِ آمیخته شده در طوفان تهران