۱۳۹۶/۰۳/۳۰


من عمیقا ناراحتم.می دانم تا سالها باید این غم را به دوش  بکشم.هر بار که ببینمت باید یادم بیاد که یک روزی یکی جایی  تو به من نیاز داشتی ، من نبودم.روز ها و سالهای بعد بیایند و بروند مگر من خوب می شوم ؟ مگر من فراموش میکنم؟ گیرم تو فراموش کنی گیرم که تو برایت اصلا مهم هم نباشد ولی برای من مهم بود ، مهم بود که روز فوت پدرت و روز های بعدش کنارت باشم.مهم بود برایم که خاک پیراهن مشکی ات را بگیرم و برایت از فردا های روشن بگویم.ولی نشد.به خدا که خواستم ولی نشد که بیایم.این ها را هم از برای خالی شدن خودم اینجا می گویم وگرنه که احتمال خواندن اینجا توسط تو از صفر هم کمتر است.می دانم که تسلیت گفتن برای گوینده اش شاید چند کلمه ای بیشتر نباشد ولی برای مخاطبش دلگرمی ست و امیدی است که با آن پشتش به کوه گرم می شود.من عمیقا ناراحتم.

۱۳۹۶/۰۳/۲۹


روی زیر انداز کوچکش وسط حیاط نشسته ست و زرد آلو ها را یکی یکی از وسط باز و به دو قسمت تقسیم می کند.به آرامی روی چادری پهن شده ی گُل گُلی اش می گذارد.می داند که تا چند ساعت دیگر خورشید دامنش را در قسمت جنوبی خانه می گستراند و آفتاب قرار است تازگی پوست زرد آلو ها را کم کم خشک کند.برای همین حوصله ای که در روز های گرم تابستان می گذارد ، زمستان همیشه در دست و بالش برگ خشک شده ی زرد آلو پیدا می شود.مغز زرد آلوها را هم بعد از شکاندن  بو می دهد و نگه می دارد برای آجیل عید.زری مامان اغلب وقتی میوه تازه را تعارف می کند یک جور نصیحتی ورد زبانش است و با شنیدنش بزرگ تر ها از فرط خجالت و کوچیک تر ها از فرط خنده صورتشان سرخ می شود.
"اینارو خوردین هسته شو برید بشکونید مغزش واسه شیکمتون خوبه باد تون رو میخوابون".

برچسب‌ها:

۱۳۹۶/۰۳/۲۸


سوال های تکراری را هر دفعه که می پرسید می دانست که تکراری اند , اصلا همین تکرار سوالات بود که این تکرار مکررات را برایش دلنشین کرده بود , اینکه یک سری سوال را پشت سر هم تکرار کند محض خاطر حک شدن در خاطره اش دوست داشت.امکان نداشت که سوال اول زری مامان وقتی می بیندت "اون حال واقعیت چطوره؟" نباشد.این را می پرسید و چشم های چروکیده اش را گرد می کرد و منتظر می ماند که جواب متفاوتی بگیرد , با آنکه خودش هم می دانست که جواب این دست سوال ها همیشه تکراری است. هیچکس نمی دانست که این عادت را کی شروع کرد . شاید وقتی  دکتر توصیه کرد که باید با حافظه اش بازی بازی کند تا آلزایمر نگیرد ، ترس از فراموشی  دو دستی گریبانش را گرفته باشد.شاید هم ترس از اینکه آخر عمری وبال اولاد شود.هر چه باشد شیرینی اش را بین اطرافیان زیاد کرده ست...

برچسب‌ها:

۱۳۹۶/۰۳/۲۲


چی بود اون خنده ها , چی شدیم ما ؟!

۱۳۹۶/۰۳/۱۹


کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری ...

۱۳۹۶/۰۳/۱۵


ای بابا , داستان داریم ما. این "پاشو برو نون بگیر افطار شد" رو از دوم و سوم دبستان شنیدم.از همون موقع ها وظیفه ی ابتیاع نون در رمضون تو خونمون بر گردن حقیر بود.اوج داستان هم اتلاف وقت تو صف نونوایی ه .اگر بودی الان می‌فرستادمت صف زنونه که خلوته , سریع یه دوتا نون می گرفتی هم برا ما هم برا خودتون , آقا جونتم با نون سنگک کنجدی داغ روزه شو باز می کرد.اگر با ما حال نمی کنی عب نداره برا ما نون نخر. ولی بیا وایسا تو صف , تا نوبت ما شه هعی نگات کنیم هعی ذوق کنیم هعی نگات کنیم هعی ذوق کنیم , استفاده ی بهینه از وقت ما هم این شکلی دیگه.دیگه اگر تو صفم نمیای و با ما سر جنگ و نزاع داری ، عب نداره.لااقل بسپار به شاطر بدون صف به ما نون بدن ،لطف خوبان در ما شاید اثر کند.ارادت.


شاید برسد به دستتان.برج جوزا.

برچسب‌ها:

۱۳۹۶/۰۳/۱۲


سوای خون دلت در سبو چه می بینی

۱۳۹۶/۰۳/۰۷


 بوی نان تافتون داغ سر سفره ی رنگین افطار مادر بزرگ 

۱۳۹۶/۰۳/۰۵


Mrs. Hepburn: We don't care about money here.
Howard Hughes: That's because you have it.

[ The Aviator -  Martin Scorsese ]

برچسب‌ها: ,

۱۳۹۶/۰۳/۰۴


اینکه گربه سیاه نحس است و بد یمنی می آورد را دقیقا نمی دانم در چند سالگی شنیدم ,ولی برای همان دوران کودکی ست. امروز صبح که از خانه بیرون زدم عَدل جلوی در خانه یک گربه سیاه روی سقف ماشینی نشسته بود , با همان چشمان سبزِ براقِ گردویی اش زل زده بود به من.تا آخر روز منتظر بودم که یک اتفاق عجیب و قاعدتا بد برایم بیافتد. نه تنها هیچ اتفاقی نیافتاد بلکه خیلی هم روز شاد و شنگولی بود.نه اینکه باور داشته باشم به این جور خرافات , نه . اعتقاد ندارم ولی در تمام روز انگار کسی از پشت سر بر شانه هایم می زد و می گفت که حواست باشد فلانی آن اتفاق بد همین نزدیکی هاست.در طول روز ذهنم تماما درگیر گربه سیاه ناشناس محله مان بود که معلوم نبود از کجا سر در آورده بود.

۱۳۹۶/۰۲/۲۹


Ils ont voté, et puis après?

 Léo Ferré

۱۳۹۶/۰۲/۲۰

دنیای موازی


امروز , من دست فروش خیابان حمرا بیروت هستم که بوی فَلافل داغ مطعم البیروت مستش کرده است.

برچسب‌ها:

۱۳۹۶/۰۲/۱۸

دنیای موازی


امروز , من پیش خدمت مو خرمایی دوک فیلیپوهستم.دوک عادت دارد بعد از صرف صبحانه قهوه لاته اش را در اتاق کارش بخورد.شیر را به اندازه ی کافی جوشانده ام ,سریع قهوه را سر هم می کنم دوک قهوه را داغ دوست دارد.پله های عمارت را یکی در میان بالا می روم. اتاق کارش در قسمت شمال غربی عمارت است. دقیقا پایین اتاق خواب من.قهوه را زیر دستمال کاغذی روی میزش گذاشتم.امروز هم مثل همیشه در حالی که سیگار برگ هاواناش اش را روشن می کرد بهم گفت:"گراتزی, امروز زیباتر شدید خانم رُزا بخصوص با این رژ جدیدتان".

برچسب‌ها:

۱۳۹۶/۰۲/۱۷

دنیای موازی


امروز ، من کودک نه ساله ای هستم در توتوری ژاپن  که صبح خواب مانده و به مدرسه اش نرسیده ست.از قصد خودش را به خواب زد تا به مردرسه نرود.دلیلش هم همان سرگرمی دوران دبستان بچه ها ست. در مدرسه "کله کدویی" صدایش می کنند. الان هم همراه مادرش در راه مدرسه ست.خیره شده ست به کتاب سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارتشِ هاروکی موراکامی که در دستان مادرش ورق می خورد.

۱۳۹۶/۰۲/۱۶


بوی پوسترهای کاغذی خیس خورده ی نماینده ها زیر باران 

۱۳۹۶/۰۲/۱۵


بوی آفتاب بعد از باران

۱۳۹۶/۰۲/۱۳


مثلا گاهی زخمیِ رضا یزدانی

۱۳۹۶/۰۲/۰۷


General Mireau: Hello there, soldier. Ready to kill more Germans?
Private Ferol: Yes, sir.
General Mireau: What's your name, soldier?
Private Ferol: Sir, Private Ferol, Company A.
General Mireau: Aha. You married, soldier?
Private Ferol: No, sir.
General Mireau: I'll bet your mother's proud of you.
Private Ferol: Yes, sir.
General Mireau: Carry on, Private, and good luck.
Private Ferol: Thank you, sir.

Paths of Glory - Stanley Kubrick ]

برچسب‌ها: , ,

۱۳۹۶/۰۲/۰۶


یکی از چیزهایی که آدم‌ها را دیوانه می‌کند همین انتظار کشیدن است. مردم تمام عمرشان انتظار می‌کشیدند. انتظار می‌کشیدند که زندگی کنند، انتظار می‌کشیدند که بمیرند. توی صف انتظار می‌کشیدند تا کاغذ توالت بخرند. توی صف برای پول منتظر می‌ماندند و اگر پولی در کار نبود سراغ صف‌های درازتر می‌رفتند. صبر می‌کردی که خوابت ببرد و بعد هم صبر می‌کردی تا بیدار شوی. انتظار می‌کشیدی که ازدواج کنی و بعد هم منتظر طلاق گرفتن می‌شدی. منتظر باران می‌شدی و بعد هم صبر می‌کردی تا بند بیاید. منتظر غذا خوردن می‌شدی و وقتی سیر می‌شدی باز هم صبر می‌کردی تا نوبت دوباره خوردن برسد. توی مطب روان‌پزشک با بقیهٔ روانی‌ها انتظار می‌کشیدی و نمی‌دانستی آیا تو هم جزء آن‌ها هستی یا نه.

[ عامه پسند - بوکوفسکی - نشر چشمه - پیمان خاکسار ]

برچسب‌ها: , , ,

۱۳۹۶/۰۲/۰۵

La La Land


Tracy: [after Sebastian honks car horn outside Mia's 
apartment] Is that gonna happen every time?
Mia: [smiling] I think so.

[ La La Land - Damien Chazelle ]

برچسب‌ها: ,

طوفان


بوی شیرین فراموشیِ آمیخته شده در طوفان تهران

۱۳۹۶/۰۲/۰۴

pulp


از بیرون صدای شلیک گلوله شنیدم و فهیدم که اوضاع همه‌چیز در دنیا روبه‌راه است.

[ عامه پسند - بوکوفسکی - نشر چشمه - پیمان خاکسار ]

برچسب‌ها: , , ,

پول


"پول تو کشور های که تورم دارن , عینهو یخ تو تابستون میمونه.پس بهتره که خواهان برای تامین ، مال غیر منقول بده چون هم در مالکیتش باقی میمونه هم میتونه ازش استفاده کنه ، ولی وجه نقد اینجوری نیست". استاد می گفت.دکتر شمس. 

برچسب‌ها:

۱۳۹۶/۰۲/۰۳

pulp


+خل شدی بلان؟. 
 +کسی چه می‌دونه؟ دیوونگی نسبیه. هنجارها رو کی تعیین می کنه؟ 

[ عامه پسند - بوکوفسکی - نشر چشمه - پیمان خاکسار ]

برچسب‌ها: , , ,

۱۳۹۶/۰۲/۰۲


در اسپانیا هرگز هیچ پیشخدمتی را حتی با انعام زیاد نمی توانستی بخری، اما در این جا همه چیز متفاوت است. در فرانسه پول حرف اول را می زند. برای این که آدم حسابت کنند، باید پول خرج کنی. چنان که با دادن انعام مختصری، پیشخدمت را چنان شاد کردم که وادار به ستایش من شد. هنگامی که از رستوران خارج می‌شدم، مرا تا جلوی در بدرقه کرد و گفت خوشحال می‌شود باز هم به آنجا بیایم تا او بتواند به من خدمت کند. آری، من بار دیگر در فرانسه بودم.

[زیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست - ارنست همینگ وی - اسد الله امرایی - نشر افق ]

برچسب‌ها: , ,

۱۳۹۶/۰۲/۰۱



بعد از نماز صبح ، تا ساعت هفت و نیم می خوابید.اینکه صبح ها زود از خواب بیدار می شد برای رضایت مشتری هایش بود.به قول خودش:"میوه باس تازه باشه بخصوص سیب". برای همین صبح علی الطلوع راهی میدان تره بار بود و میوه های تازه را بار می زد البته نه همیشه ، گاهی هم میوه های تازه ی روز قبل را می فروخت چون هنوز پلاسیده نشده بودند و عطرشان تازه بود.ماشینش را سر خیابان نزدیک خشکشویی ستاره پارک می کرد و منتظر می نشست.آمار تمام اهالی محل را هم داشت ، تک به تک افراد محل ، از اینکه زوج طبقه ی سوم ساختمان سفید وسط کوچه تازه بچه دار شده اند بگیرید تا اینکه آقای ص ریش سفید محل سرطان پرستات دارد.تمامی این آمار و اطلاعات را هم از مشتری های خانمی که داشت میگرفت.امروز صبح وقتی داشت سیب زمینی ها را جدا می کرد ،رو کرد سمت خانم ق و گفت:"راس میگن دختر مَهین خانم می خواد طلاق بگیره ؟ اونا که تازه یه سالم از عروسیشون نگذشته که ؟ "
  

۱۳۹۶/۰۱/۳۱


بوی غذای سوخته ی واحد دوازده ی ساختمان شرقی

۱۳۹۶/۰۱/۲۸


بوی اردیبهشت پاییزی

۱۳۹۶/۰۱/۲۷


بوی تند خودکار آبی جوهر پس داده

۱۳۹۶/۰۱/۲۶


بوی قهوه ی تلخ خشک شده ی ته  ماگ

۱۳۹۶/۰۱/۱۸


بوی ماهی مرده توی تنگ آبی

۱۳۹۶/۰۱/۱۰


بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است

۱۳۹۶/۰۱/۰۹


Father Sebastião Rodrigues: I pray but I am lost. Am I just praying to silence?



[Silence - Martin Scorsese]

برچسب‌ها:

۱۳۹۶/۰۱/۰۲

تمام قد


ترس های اولیه همیشه با اولین حرف زدن ها می ریزد ، با همین اولین نوشته ها تمام قد در مقابل هراس های نود و شش می ایستم...

۱۳۹۵/۱۲/۳۰


باران گرفته بود ، یادش نمی آمد که تا حالا نزدیک سال تحویل باران آمده بود یا نه ؟ خوبی عید این است که بهانه ای ست برای  شروعی تازه ، فراموشی گذشته و خلاصه همان شنبه ای ست که در تمام طول سال ما به خودمان قول شروع تازه در آن را داده ایم.تبریکش برای سال نو وصل و رسیدن به تمام آرزوها بود ، نمی دانست که خودش آرزوست و امید.

۱۳۹۵/۱۲/۲۸

جیب


می گفت:" عید وقتیه که جیبت پر باشه حالا چه اول بهار باشه چه وسط پاییز "

۱۳۹۵/۱۲/۲۴


مِرگان که سر از بالین برداشت، سلوچ نبود. بچه‌ها هنوز در خواب بودند: عباس، اَبراو، هاجر. مِرگان زلف‌های مقراضی کنار صورتش را زیر چارقد بند کرد، از جا برخاست و پا از گودی دهنۀ در به حیاط کوچک خانه گذاشت و یک‌راست به سر تنور رفت. سلوچ سر تنور هم نبود. شب‌های گذشته را سلوچ لب تنور می‌خوابید. مرگان نمی‌دانست چرا؟ فقط می‌دید که سر تنور می‌خوابد. شب‌ها دیر، خیلی دیر به خانه می‌آمد، یک‌راست به ایوان تنور می‌رفت و زیر سقف شکستۀ ایوان، لب تنور، چمبر می‌شد. چثۀ ریزی داشت. خودش را جمع می‌کرد، زانوهایش را توی شکمش فرو می‌برد، دست‌هایش را لای ران‌هایش - دو‌پاره استخوان - جا می‌داد، سرش را بیخ دیوار می‌گذاشت و کپان کهنۀ الاغش را - الاغی که همین بهار پیش ملخی شده و مرده بود - رویش می‌کشید و می‌خوابید. شاید هم نمی‌خوابید کسی چه می‌داند؛ شاید تا صبح کز می‌کرد و با خودش حرف می‌زد؟ چرا که این چند روزۀ آخر از حرف و گپ افتاده بود. خاموش می‌آمد و خاموش می‌رفت. صبح‌ها مرگان می‌رفت بالای سرش، سلوچ هم خاموش بیدار می‌شد و بی‌آنکه به زنش نگاه کند، پیش از برخاستن بچه‌ها، از شکاف دیوار بیرون می‌رفت.

[ جای خالی سلوچ - محمود دولت آبادی - نشر چشمه ]

برچسب‌ها:

۱۳۹۵/۱۲/۲۲

کاندیدا


فرانسوی ها یک کلمه ای دارند به اسم  candide به معنی ساده ، بی ریا ، ساده لوح ، خلاصه صفتیِ که بیشتر با آن آدم های صاف و بی شیله پیله را توصیف می کنند.همین فرانسوی ها یک کلمه ی دیگری دارند به اسم  (candidat(e به معنی نامزد و داوطلب.ولی در زبان فارسی ما چیزی که متداول شده ست این است که می گوییم " فلانی کاندید ریاست جمهوری میشه یا نه ؟" در حالی که یک استعمال اشتباه ست .پس یا باید از کلمه ی نامزد و داوطلب استفاده کنیم یا از کلمه ی کاندیدا. 

۱۳۹۵/۱۲/۲۰

فرق ننه و مامی


.برداشت اول.همان طور که با پارو داشت روی فرش جلو و عقب می کرد , کمی پودر تاید ریخت روی فرش تا کف کند.بلند داد زد: [با صدای بهروز خان وثوقی بخوانید که تولدش هم هست ] "ننه من قربونت برم اخه . خو دست تو جیبت می کردی یه پنجاه تومن میدادی این فرشو میبردن میشستن دیگه.اون پولا رو میخوای ببری تو قبر با خودت. الان دیگه وقت این کارا نیست که.باس بشینی با نَوِهات سر و کله بزنی".ننه اش با دمپایی جلو بسته که تازه از سه شنبه بازار پشت مسجد خریده تا آپ به پاهاش نرسد و دوباره پا درد نگیرد, لِخ لِخ کنان می آید به حیاط, جوری که حتی همسایه ها هم شنیدن داد زد :"ای قبر پدر قرمساقت که تو رو پس انداخت.از همون روز اول که اومدی فقط نق زدی .یه کار میخوای بکنی جونت بالا میاد.حالا بهش بگو برو الواطی کن سریع میره ها ولی باس ما قِر و فِر میاد. صداشو میندازه پس کله اش میگه نوه و فلان.برم دختر مردمو برات بگیرم که بدبختش کنی؟.اگه بدم به این قالیشویی ها گربه شورن میکنن.دیگه دلم نمیگیره روش نماز بخونم.اصن میدونی  نماز چیه ؟  [و زیر لب چهارتا فحش دیگه به باباش داد]"

.برداشت دوم.کامی در همین حین که داشت از روی توالت فرنگی بلند می شد و شلورارش را بالا می کشید رفت سمت مایع دستشویی ، تو فکر این بود که این هفته مهمانی را کجا بگیرند.در دلش گفت:" خونه ی سامان اینا خالیه همونجا میرم." بعد در دستشویی را باز کرد و گفت :"مامی صبحونه چی داریم ؟ من دیگه خسته شدم از بس نوتلا و نون تست خوردم.شبیه کاکائو شدم دیگه، راستی فرشا کجان ؟." مامی رو به روی آیینه نشسته بود و با ماسک خیار-آب لیمو-ماستی که روی صورتش بود ور  می رفت گفت :"مامی قربون کامی. صبح زنگ  زدم اومدن فرشا رو بردن.برا همین تا وقتی که فرشا بیان آشپزخونه تعطیله.من ده تا دست که ندارم همه کارای خونه رو انجام بدم.خسته میشم.خودت زنگ بزن از سوپری برات هرچی میخوای بیارن. پولم از کیفم بردار." صدای نوتیفیکیشن موبایلش که روی میز آرایش بود در آمد.تلگرام را باز کرد.بعد بلند خندید.زیر لب گفت دیووووونه.سریع یه چیزی تایپ کرد.در آن طرف خانه بعد چندتا بوق عباس آقا گوشی را برداشت."سلام عباس آقا .اشتراک 87 هسستیم اینا رو بی زحمت برامون بیار..."      

۱۳۹۵/۱۲/۱۹

رفیق دنگ


بعضیا جوری ان که پیش خودت میگی اینا بدرد دوستی نمیخورن با این آدما باس رفاقت کرد ، رفاقت.