دود سیگار و بخار دهانش هر دو باهم قاطی شده بودند.خیره بود به بازدم خودش.هوای بارانی را دوست داشت.هر وقت در تهران باران می گرفت دخل را ول می کرد و می آمد جلوی در مغاز و شروع می کرد به سیگار کشیدن.ولی خوب زیاد نمی توانست در هوای سرد بماند.همیشه ترس از عود کردن سینوزیت و درد و درد و درد رو به رو اش قدم می زد .سیگار را برای بوی توتون سوخته اش دوست داشت.در ده متری خودشان برای خودش کسی بود.غروب که می شد جمعی از پیرمردهای محل در راه برگشت از پارک مکان تجمعشان مغازه ی او بود.همه ی آن پیرمرد ها نه ، فقط عده ی کمی که یا چربی شان پایین بود یا ترسی نداشتند از اینکه زن و بچه شان بفهمند دوباره رفته اند طباخی آقای ف.بعد از بیست سال کله پزی آقای ف دیگر اسم و رسمی در کرده بود و صبح ها همیشه دکانش شلوغ بود.یک عده با قابلمه می آمدند و صبحانه ی اهل خانه را ابتیاع می کردند.یک عده هم همانجا چاشت می کردند و راهی کار می شدند.الحق و الانصاف کار و بارش خوب بود.سکه نبودا ولی آخر شب ها وقتی کرکره ی طباخی را پایین می کشید ذکر الحمد الله از دهانش نمی افتد.خودش همه جا میگفت که این برکت را از صدقه سر آن یک ملاقه آب گوشت اضافه ای دارد که برای مشتری ها می ریزد. صبح بارانی امروز که جلوی در مغازه به عادت مذکور و قدیمی اش مشغول بود ، فکر می کرد که طباخی به این بزرگی را دو دهنه اش کند و هر دو را بدهد اجاره .آخر عمری برود با زن نشسته شود...
۱۳۹۵/۱۲/۱۸
توتون سوخته
دود سیگار و بخار دهانش هر دو باهم قاطی شده بودند.خیره بود به بازدم خودش.هوای بارانی را دوست داشت.هر وقت در تهران باران می گرفت دخل را ول می کرد و می آمد جلوی در مغاز و شروع می کرد به سیگار کشیدن.ولی خوب زیاد نمی توانست در هوای سرد بماند.همیشه ترس از عود کردن سینوزیت و درد و درد و درد رو به رو اش قدم می زد .سیگار را برای بوی توتون سوخته اش دوست داشت.در ده متری خودشان برای خودش کسی بود.غروب که می شد جمعی از پیرمردهای محل در راه برگشت از پارک مکان تجمعشان مغازه ی او بود.همه ی آن پیرمرد ها نه ، فقط عده ی کمی که یا چربی شان پایین بود یا ترسی نداشتند از اینکه زن و بچه شان بفهمند دوباره رفته اند طباخی آقای ف.بعد از بیست سال کله پزی آقای ف دیگر اسم و رسمی در کرده بود و صبح ها همیشه دکانش شلوغ بود.یک عده با قابلمه می آمدند و صبحانه ی اهل خانه را ابتیاع می کردند.یک عده هم همانجا چاشت می کردند و راهی کار می شدند.الحق و الانصاف کار و بارش خوب بود.سکه نبودا ولی آخر شب ها وقتی کرکره ی طباخی را پایین می کشید ذکر الحمد الله از دهانش نمی افتد.خودش همه جا میگفت که این برکت را از صدقه سر آن یک ملاقه آب گوشت اضافه ای دارد که برای مشتری ها می ریزد. صبح بارانی امروز که جلوی در مغازه به عادت مذکور و قدیمی اش مشغول بود ، فکر می کرد که طباخی به این بزرگی را دو دهنه اش کند و هر دو را بدهد اجاره .آخر عمری برود با زن نشسته شود...
۱۳۹۵/۱۲/۱۱
عادت دارد که وقتی می رود تره بار چندتا کیسه نایلون اضافی هم بردارد برای روز مبادا.پول یک کیسه سیب زمینی ، یگ کیسه پیاز قرمز ، چندتا فلفل دلمه ای را که از قبل آماده کرده است روی دخل می گذارد .یک بغل سبزی خوردن روزنامه پیچ هم گرفته است طبق معمول با چند دسته جعفری و تربچه اضافی ، می داند که خانمش سبزی خوردن را فقط بخاطر وجود آن دو می خورد.عادت دارند که غروب حوالی ساعت پنج و نیم هم رادیو آوا گوش دهند وهم بساط عصرانه شان پهن باشد ، بربری تنوری خشخاشی و پنیر لیقوان و گوجه ردیف شده و سبزی.سر ظهر که از تره بار برمی گردد خانه ، پرده ها تاب و تحمل آفتاب زمستان را که با نزدیک تر شدن بهار حالا هر روز بعد از ساعت ده می آید پشت پنجره ، ندارند.پرده پذیرایی را کنار می زند.پرتوی آفتاب زمستانی خانه را فرا می گیرد.نیمی از فرش را پر می کند.آقای ج می رود در قسمت سایه خانه می نشیدند ،جوراب را از پایش در می آورد و بو می کند و به گوشه ای پرت.پایش را دراز می کند تا جایی که برسد به نور آفتاب.حالا خودش یک طرف است و پایش از زانو به پایین در آفتاب. جای جوراب که افتاده روی پایش را زیر گرما می مالد...
۱۳۹۵/۱۲/۰۹
۱۳۹۵/۱۲/۰۴
گر تو بهتر میزنی بستان بزن
مدارا کردن تا یک جایی جواب می دهد.اگر از حدش بگذرد و برسد به آن جایت ، فوران می کنی.من الان در مرحله ی قبل از فوران کردن هستم.چیزی که باعث شد تا اینجای کار باشم در میانشان و مدارا پیشه کنم ، شاید رفاقت بود یا دوستی. شاید دغدغه بود و تفکر.شاید اصلا برای سرگرمی بود.خلاصه هر چه که بود دیگر نیست.آن حالی را که تا همین چند وقت پیش میگرفتمش روی چوپ و به خلق الله نشان میدادم دیگر ندارم.از دیروز هر چقدر که فکر کردم تنها یک دلیل به ذهنم رسید ، اینکه هنوز میان ما چیزی به اسم گروه و کار گروهی (به هر شکلش) جا نیافتاده است.یا رفاقت را قاطی کار می کنیم و همه از زیر مسئولیت ها در می رویم یا همه خودمان را در هیئت فرنشین و رئیس می بینم و از همه انتظار داریم جز خودمان.صبح تا شب همه اش الدرم بلدرم سر می دهیم بدون هیچ حرکتی در عمل یا همه اش ناله و اعتراض بی هیچ جنبش بالفعلی ...
۱۳۹۵/۱۲/۰۱
۱۳۹۵/۱۱/۱۶
۱۳۹۵/۱۱/۱۵
رنجی که از پی حسرت کشیدن می آید باید استمرار داشته باشد ، این کشیدن اصلا ذاتش با استمرار یکی شده است.
این حسرتت ، این غمت ، این رنجت باید باقی باشد باید ادامه داشته باشد تا یک زمانی ، تا حق مطلب ادا شود تا سرت را بالا بگیری محکم و قرص بگویی که از رنجی خسته ای که از آن تو نیست همانطور که شاملو گفت.جز این باشد همه اش ادا و اطوار است همه اش جلب توجه است.
۱۳۹۵/۱۱/۰۸
آدم درد را از یاد می برد، اما خطر نزول درد را هرگز!
[ جای خالی سلوچ - محمود دولت آبادی - نشر چشمه ]
۱۳۹۵/۱۱/۰۶
دستمال کاغذی
یکی از آن زمان هایی که می خواهم زمین دهن باز کند و همه ی ما را یک جا با خود ببرد , آن زمان است که پسر بچه ی ده ساله ای که چهره اش پر از معصومیت است بجای آنکه در خانه با درس و مشقش سر و کله بزند یا دنبال توپ در کوچه بدود و صدای قهقهه اش کوچه را پر کند , باید بیاید جلوی عوام الناس سر کج کند.بخاطر یک بسته دستمال کاغذی هزار تومانی.
برف تهران
اوایل صبح فقط ابری بودن هوا معلوم بود.پیش بینی هوا را هم شب قبلش چک کرده بودم , حرفی از این حجم برف نبود.اصلا حرفی از برف نبود.حرف , حرفِ ابری بودن هوای تهران بود.تهرانی که همین روز ها هم در غم انگیز ترین حالت خودش است.خاکستری.بی آر تی وسط راه گیر کرد در برف.یک صف طولانی از اتوبوس تو خط ویژه گیر کرده بودند. "اتوبوس گیر کرده , یه ربع دیگه میرسم.آره بابا شما مغازه رو باز کنید" , "اینا دیگه عمر خودشونو کردن پنج ساله این اتوبوسا تو این خطن" , "نه آقا اینا موتورهاشون سوئدی ه , خر کارن.اصلا خوراکشون سربالایی " . با یک گاز راننده همه یه تکانی خوردند و اُتول اسبْ مانند بالا رفت. "ببین یه کاسه شیره گیر بیار تا وقتی رسیدم با برف بزنیم , آره آره بربری من گرفتم".
۱۳۹۵/۱۱/۰۲
Szpilman: I'm not going anywhere.
Halina: Good. I'm not going anywhere either.
Mother: Don't be ridiculous, we've got to keep together.
Szpilman: Look, look... If I'm going to die, I prefer to die in my own home. I'm staying put.
[The Pianst - Roman Polanski]
۱۳۹۵/۱۱/۰۱
از همان اول که خبر را شنیدم چیزی جز فرار از دیدن و شنیدن بیشتر درباره ی داستان پلاسکو به ذهنم نرسید.عمق فاجعه را حدس میزدم.برای همین نمی خواستم ببینم و بشنوم.غم چیره می شود این جور اوقات , فرار از غم چاره .کوتاهی مسئولینی که پیشگیری نکردند, مردمی که دنبال عکس و فیلم اند , آن مردکی که پشت خبرنگار ایستاده بود وگوشی بدست زنگ زده بود و میگفت که تلویزیون دارد نشانش میدهد , حماقت و حماقت , آتش نشانی که آوار محاصره اش کرده است , گریه و داد , تلاش و تلاش , آقایون شیک پوشی که فقط بعد از حادثه در صحنه اند و جلوی دوربین , سرمایه های سوخته , فضای مجازی ای که باز هم قدرت و نفوذش بر صدا و سیما چربید , ساختمانی که روزی نماد مدرنیته و حالا نماد غفلت آقایون , خانواده های در انتظار خبر سلامتی , آن شی گمنام و نامعلومی که پدافند هوایی در تلاش زدنش بود در آسمان های نزدیک پلاسکو , تهرانی که با یک فروریختن از هم پاشیده است , همه ی اینها از دیشب ذهنم را چنگ میزنند...
۱۳۹۵/۱۰/۰۹
۱۳۹۵/۰۹/۲۴
روزمرگی
پیرزن به فکر این بود که این یلدا را هم باید تنها سر کند یا خانه اش مثل چند سال پیش که پیرمرد هم بود شلوغ می شود. دختری کنار دستی اش خواب است ,خوابیده ست که فکر نکند. مرد میانسال مو خرمایی که صندلی جلو نشسته بود از بدو ورود غرق در "جای خالی سلوچ" دولت آبادی ست. راننده اما نیست.در سیر است با سرنشین خانم ماشین سمت راستی اش.صدای کم و زیر رادیو پیش بینی می کند که قیمت دلار همچنان افزایش یابد.هیچکس حواسش نبود ...
۱۳۹۵/۰۹/۱۹
نگاه میکنم از غم به غم که بیشتر است
به خیسی چمدانی که عازم سفر است
سید مهدی موسوی
از خاطره ها شکر گزارم ، بروید
زندگی تکرار آن لحظات خوشی ست که در گذشته اتفاق افتاده ست.همین دو ساعت پیش ، همین دیروز، همین یک هفته پیش یا حتی سالها پیش.با خاطرات گذشته باید زندگی کرد نه خاطره بازی...
۱۳۹۵/۰۹/۱۷
واقعیت درونی مان
شاید دلیل اینکه خیلی از ما آدم ها هیجان زندگی نداریم و شوق و شور هم یا اصلا گاهی دلمان می گیرد بی هیچ دلیل، این باشد که خودمان را بهتر می شناسیم ، بدی هایمان را ، کاستی هایمان را ، اشتباهاتمان را ، واقعیت درونی مان را...
در شیراز فقط بوی گل نیست ....معدل بوی گل و خاک و آب است.....بویی شبیه به عطر کشالههای زنی شبیه به ساره بانو در هوا بود.
[دیوان سومنات - ابوتراب خسروی - نشر مرکز]
۱۳۹۵/۰۹/۱۶
با هفت می شود آرام گرفت
یک وقتی که خیلی سرحال بودید و فارغ از روزمرگی , یک برگ کاغذ بردارید وچیزهایی که آرامتان می کند و همیشه ی خدا هم در دسترستان هستند را لیست کنید از خانواده و نیایش و نماز گرفته تا موسیقی(البته این مورد تکرارش آفت ست و بعد از مدتی حس اولیه اش می رود)و کتاب و زلف مجعد یار (این مورد را دیگر خودتان استادتر هستید از من و بلدتر.تکرارش جان افزاست) و قس الی هذا.اگر تعدادشان به هفت رسید هزار فرسخ از بقیه در زندگی تان جلویید.حالا چرا هفتا ؟ حداقلش این است که طی هفت روز هفته ، هر روزتان را با یکی از آنها سر می کنید.حتی تورات هم می گوید که خداوند طی شش روز جهان را آفرید و روز هفتم آرام گرفت.
با هفت می شود آرام گرفت.
۱۳۹۵/۰۹/۱۵
۱۳۹۵/۰۹/۱۲
شوربختي مرد در اين است كه سن خود را نمي بيند. جسمش پير مي شود اما تمنايش همچنان جوان مي ماند. زن، هستي اش با زمان گره خورده. آن ساعت دروني كه نظم مي دهد به چرخه زايمان، آن عقربه كه در لحظه اي مقرر مي ايستد روي ساعت يائسگي، اينها همه پاي زن را از راه مي برد روي زمين سخت واقعيت. هر روز كه مي ايستد در برابر آينه تا خطي بكشد به چشم يا سرخي بدهد به لب، تصوير رو به رو خيره اش مي كند به رد پاي زمان كه ذره ذره چين مي دهد به پوست. اما مرد، پايش لب گور هم كه باشد چشمش كه بيفتد به دختري زيبا، جواني او را مي بيند اما زانوان خميده و عصاي خود را نه؛ مگر وقتي كه واقعيت با بي رحمي تمام آوار شود روي سرش...
[چاه بابل - رضا قاسمی -نشر باران - سوئد]
۱۳۹۵/۰۹/۱۱
جناب باب
آقای اوباما یک عادتی دارد. اینکه هر سال نوبلیست های آمریکایی را -قبل از مراسم رسمی اهدا جوایز به آنها-دعوت می کند بیایند کاخ سفید ، دورهمی با میشل یک گپی می زنند و تقدیری می کنند و یک پیکی بالا می روند.باب دیلن که بخاطر ابداع زبانی نو و بیانی شاعرانه در ترانه سرایی آمریکا جایز نوبل دو هزار و شانزده را گرفت به دیدار اوباما نرفت.شاید فکر کنید که رابطه ی خوبی با هم ندارند و این حرفا ، ولی جا دارد بگویم که بعد اعلام برنده نوبل امسال اوباما جزو آن دسته ای بود که نه تنها تبریک گفت به جناب دیلن بلکه گفت باب ترانه سرا مورد علاقه من است.اوباما حتی سال دو هزار و دوازده هم مدال آزادی را به دلیل فعالیت های هنری باب به او اعطا کرده بود.حالا دقیقا معلوم نیست دلیل عدم شرکت در مراسم چه بوده ولی اگر خبری شد شما را در جریان میگذارم.
کلا جناب باب عادت دارند به بی اعتنایی.بعد از اینکه جایزه نوبل را هم گرفت در لاس وگاس روی صحنه رفت و کنسرت اجرا کرد ولی ایشان هیچ اشاره ای به نوبل نکردند انگار نه انگار.آدمیزاد آخر انقد بی وفا و بی اعتنا؟. حتی تا مدت ها به تماس های مسئول های نوبل هم جواب نمیداد تا اینکه بالاخره جایزه را قبول کرد و منت گذاشت بر سر جامعه جهانی ادبیات.باب دیلن نقاش احتمالا معشوقه ی ایرانی نداشته است تا بلای زمینی را به چشم خودش ببیند وقتی که تلفن را جواب نمی دهد...
پ.ن: فیلم I’m Not There به کارگردانی تاد هینس در مورد جناب باب است با بازی آقامون هیث لیجر و کيت بلانشت وقت کردید ببینید خالی از لطف نیست.
۱۳۹۵/۰۹/۰۹
نایی تو بگو...
چرخید و سرش را فرو برد زیرِ دامن. بوی پنیر كُنته توی بینیاش پیچید. «بچهاش چه شكلیست؟ پانصد فرانك! میدانم كیست! از بوی تناش فهمیدم. عطر نمیزد. میگفت هركس بوی تن خودش را باید بدهد، مثل حیوانات. آه... نایی. تو چقدر خوبی. چرا ستارهات را ول میكنی و میآیی؟ من گند و كثافتم نایی. پناه بده. اینجا سرد است. تاریك میشوم نایی. چه خوب كه... بگذار برگردم. برگردم به تاریكی خودم. اینجا سرد است نایی. توی تاریكی سرما سردتر است نایی. چرا اینهمه فرق میكند تاریكی با تاریكی؟ چرا تاریكی تهِ گور فرق میكند با تاریكی اتاق؟... فرق میكند با تاریكی تهِ چاه؟... فرق میكند با تاریكی زهدان؟ چرا وقتی دایی با آن دو حفرهی خالی چشمها برگشت طرفِ درختِ انجیرِ وسطِ حیاط طوری برگشت كه انگار میبیند؟ طوری برگشت كه من ترسیدم؟ تو بگو نایی. چرا تاریكی ازل فرق میكند با تاریكی ابد؟ چرا تاریكی پشت چشمهام سوزن سوزن میشود نایی؟ تو كه از ستارهی دیگر آمدهای... تو بگو نایی... تنات بوی كاج میداد. عطر نمیزدی. پناهم بده به آن تاریكی خیسِ سوزنده. پناهم بده به آن بهترین تاریكیها. آه نایی...»
[چاه بابل - رضا قاسمی -نشر باران - سوئد]
۱۳۹۵/۰۹/۰۸
اولین ها
یادم نمیاد اولینکتابی که خواندم چه بود ، ولی همیشه وقتی حرف از کتاب خواندن و شروعش می شود یاد کتاب های پلیسی پرویز قاضی سعید و رمان های عاشقانه ر-اعتمادی پس ذهن پر مشغله ام را پر می کند. خرداد پنجم دبستان بود که نفهمیدم چگونه از شوق تابستان و تعطیلی و دوچرخه ، امتحان را دادم و گوله کردم سمت خانه. یک راست سمت انباری.با هزار زحمت و تلاش دوچرخه را بیرون کشیدم.حالا دقیقا پشت دوچرخه کارتونی را دیدم که هیچ ازش نمیدانستم.کارتونی پر از کتاب.از دایی جان ناپلئون تا بینوایان.از سری کتاب های قدیمی پدرم بود که مشکلات عدیده ی عیال واری و زندگی وقت کتاب خواندن را تا سالها از او گرفته بود و هنوز هم .کتاب های جیبی بیشترازهمه چشمم را گرفتند.فکر دوچرخه دیگر پرید.در عرض دو روز "وحشت در ساحل نیل" و "معبد مرگ" و "قلاب ماهی" قاضی سعید را تمام کرد و هنوز که هنوز به لاوسون و سامسون فکر میکنم و رفاقتشان وجنتلمنی لاوسون.بقیه تابستان آن سال را هم ر-اعتمادی خواندم و خواندم."شب ایرانی" و "کفش های غمگین عشق" و "دختر خوشگل دانشکده من".البته این دوتای آخری برای آن سالها زیادی سنگین بودند.این روزها هم وقتی مسافت بین چهار راه ولیعصر و میدان انقلاب را طی می کنم چشمم دنبال اسمی از قاضی سعید و ر-اعتمادی است وقتی که از کنار بساط کتاب ها می گذرم .به امید اینکه یک کتاب جیبی چاپ دهه ی چهل را گیر بیاورم...
پ.ن:احتمالا علاقه ای که به دهه ی سی وچهل ایران بخصوص تهران و زندگی تو اون دوران و داستان های اون زمان دارم هم از همین کتاب ها نشات گرفته باشه...
باید ما را درک کرد.هرچند جزء خانواد های اشرافی هستیم،ولی دخترانی روستایی به شمار می آییم که همه عمرمان را در قصر های دور افتاده و سپس در صومعه ها سپری کرده ایم.در حقیقت به جز مراسم نماز،دعاهای سه روزه،عبادت های نه روزه،کار در مزارع،انگورچینی،شلاق خوردن رعیت ها،زنای با محارم،آتش سوزی،دار زدن،محاصره،هجوم،غارت،امراض مسری و فسق و فجورهایی از همه نوع،چیز دیگری ندیده ایم.توقع دارید که یک خواهر مذهبی بی نوا،از کارهای دنیا چه چیزی بداند؟
[ شوالیه ناموجود - ایتالو کالوینو - پرویز شهدی - انتشارات چشمه ]
۱۳۹۵/۰۸/۲۱
از تحلیل سیاسی تا سرویس شوفاژ
هر سال همین حدود ها - حدودش بستگی دارد به هوا ، هوای تهران هم که اصلا مشخص نیست - که هوا سرد می شود پیرمرد های فنی محل پاتوقشان پارکینگ آپارتمان هاست.تمام آپارتمان های همین حوالی.آچار و جعبه ابزارشان را میاورند و میزنند به دل شوفاژخانه ها.سرتا پای شوفاژ خانه را سرویس میکنند برای زمستان.این تعمیر و سرویس فرع ماجراست.اصل همون جمع شدن دورهم و صحبت و چایی و صحبت و سیگار و صحبت است.اصولا یک رابطه ی مستقیم بین سیگار و چایی و صحبت است.از نظام و سیاست و یارانه و زن های قشنگ محل و قسط عقب افتاده و هرچی دم دستشان بیاید صحبت می کنند.دیروز که کلید را توی آن کشوی بهم ریخته ی میز اتاق جا گذاشته بودم ، مجبور شدم از پارکینگ وارد ساختمان شوم.شنیدم که پرویز آقا -مسن ترین آنها- گفت : ما همون خری هستیم که بودیم و وضعمون بهتر نمیشه چه روحانی باشه چه احمدی نژاد.لااقل حالا که ترامپ اومده کاش محمود هم میومد بساط خندمون برای چند سال جور بود...
۱۳۹۵/۰۸/۱۵
خسرو خان
دلمان خسرو شکیبایی را میخواهد.شکیبایی خواهران غریب , آنجا که مادر من مادر من میخواند.شکیبایی هامون , آنجا که به مهشید میگوید به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل.کدام ؟
خاکی بود
دیروز اتاق رو ریختیم بهم , میدونستیم که جمع شدنش با خداست.شکل و شمایل قبلی خسته کننده شده بود.سه چیز به کرات دیده شد.خاک و کتاب و پنبه. پنجره اکثرا بسته ست ولی اون حجم از خاک بی سابقه بود. از کجا آمده بود خدا داند.یه همسایه ای داریم چند وقته زنش گذاشته رفته , این بنده خدا هم فکر کنم دل خاکی و گرد و غباریش رو آورده خالی کرده پشت پنجره ی ما.پنبه رو از سر بریدن از زمین و زمان تو گوش هام می کنم.چند سال است.جواب میده.کتاب هم که وصف جدا نشدنی ماست تا آخر عمر.یکی زیر تخت بود یکی پشت کمد یکی پشت کتابخونه یکی زیر فرش.الان هم گوشه اتاق برای خودشون کنج عزلت درست کردن.نه وقت جمع کردنشون هست نه جای چپوندنشون.
۱۳۹۵/۰۸/۱۴
آخ که چه سعادتی بود بستن چشم ها، هرگونه احساسی را در خود از دست دادن، در مغاک ژرف خواب فرو رفتن و سپس هنگام بیدار شدن، دوباره خود را آماده از نو بافتنِ رشته های هستی خویش یافتن.
[ شوالیه ناموجود - ایتالو کالوینو - پرویز شهدی - انتشارات چشمه ]
۱۳۹۵/۰۸/۰۵
در این دنیا، هر برخورد میان دو نفر، باعث لت وپار شدنشان میشود.
[ ویکنت دو نیم شده - ایتالو کالوینو - پرویز شهدی - انتشارات چشمه ]
۱۳۹۵/۰۷/۲۸
کاش می شد هر چیز کاملی را به این شکل دو نیم کرد. کاش هر کسی می توانست از این قالب ننگ و بیوده ای بیرون بیایدوقتی کامل بودم همه چیز برایم طبیعی، درهم و برهم و احمقانه بود. مثل هوا گمان می کردم همه چیز را می بینم ولی جز پوسته سطحی آن چیزی را نمی دیدم.اگر روزی نیمی از خودت شدی، که امیدوارم اینطور بشود چیزهایی را درک خواهی کرد که فراتر از هوشمندی مغزهای کامل است. تو نیمی از خودت و دنیا را از دست خواهی داد ولی نیمه دیگرت هزاران بار پرف نگرتر و ازشمندتر خواهد شد. تو هم آرزو خواهی کرد همه چی مثل خودت دو نیم و لت و پار باشد چون زیبایی، خرد و عدالت فقط در چیزی وجود دارد که قطعه قطعه است.
[ ویکنت دو نیم شده - ایتالو کالوینو - پرویز شهدی - انتشارات چشمه ]
۱۳۹۵/۰۷/۲۰
جبر از آغاز جهان مسئله ی تلخی بود
پیرمرد نماز را در مسجد جماعت بسته بود.فاصله ی ده دقیقه ای خانه تا مسجد را بیست دقیقه ای طی میکرد.جوان که باشی ده دقیقه که سهل است , به لطایف الحیلی می روی و میایی.پیرمرد میگفت:"پیری بیماری مرموزیه وقتی پیر بشی چایی نمیخوری اگر بخوری هم بدون قند". سی سال جوانی اش ،هفده ساعت در چاپخانه وزارت ارشاد کار میکرد.
چایی نخوردن را از باب سختی دستشویی رفتن , بالا و پایین کشیدن , خم و راست شدن میگفت.به خودتون نگاه نکنین که سرجمع مستراح رفتنتون پنج الی هفت دقیقه طول میکشد یا این اهالی بلاد غرب که با یک دستمال کاغذی سر و ته قضیه را جمع میکنند , پیر که شوی سخت گیرتر میشوی حتی وسواسی تر.پیری خودِ خودِ غم است.اینها که بچه های روغن کرمانشاهی و کره ی گوسفند و گوشت تازه و سرشیر بودند , زمان پیریِ شان این شدند . ما ها که بچه های روغن نباتی قو و سوسیس بندری های خانلری و فلافل های فری کثیف و روغن های پالم دار و شیر های آبکی و نوشابه هستیم زمان پیریِ مان چی میشویم! ماها که از الان داد و فغان بی کسی و غم و تنهایی سر می دهیم ,با عالم پیری چه میکنیم.
چایی نخوردن را از باب سختی دستشویی رفتن , بالا و پایین کشیدن , خم و راست شدن میگفت.به خودتون نگاه نکنین که سرجمع مستراح رفتنتون پنج الی هفت دقیقه طول میکشد یا این اهالی بلاد غرب که با یک دستمال کاغذی سر و ته قضیه را جمع میکنند , پیر که شوی سخت گیرتر میشوی حتی وسواسی تر.پیری خودِ خودِ غم است.اینها که بچه های روغن کرمانشاهی و کره ی گوسفند و گوشت تازه و سرشیر بودند , زمان پیریِ شان این شدند . ما ها که بچه های روغن نباتی قو و سوسیس بندری های خانلری و فلافل های فری کثیف و روغن های پالم دار و شیر های آبکی و نوشابه هستیم زمان پیریِ مان چی میشویم! ماها که از الان داد و فغان بی کسی و غم و تنهایی سر می دهیم ,با عالم پیری چه میکنیم.
۱۳۹۵/۰۶/۳۱
چرا جمشید ؟
پاییز شروع شد.از این بعد فصلی نو در اشعار , پست ها , عکس های مجازی شروع میشود.فصلی با تکرار کلمات کافه , تنهایی , بارون , برگ زرد و...
اصلا یک سری هم با پاییز شاعر میشوند.
راستی چرا ما هر سال روز اول پاییز دلمون خالی میشه.....؟؟ چرا جمشید ؟
۱۳۹۵/۰۶/۲۷
نشاط عیش و جوانی چو گل غنیمت دان
بعضی از اتفاق ها برای اینکه بیافتد نیاز است به موقعیت و شرایطش.مثلا نمیشود که شوما یکهو به کمال در چیزی یا کاری برسید. باید ببینید اولا اصلا شما پتانسیل اش را دارید یا نه ؟ , دوما شرایط زمان و مکان مهیا هست یا نه ؟, در آخر اینکه آن اتفاق چقدر با آینده و اهداف و آرمان های زندگی شما همخوانی دارد.اگر با این سه المان سازگاری داشت , میرسیم به مرحله ی عمل.مطمئن باشید که هیچ اتفاقی خودش خود به خود نمیافتد.فیلم هندی که نیست.یا معلول عمل شماست یا معلول عالم خارج است.
بحث ما اینجاست.نگذارید عالمِ خارجی اتفاق های زندگی تان را بسازد.پیش دستی کنید.قاپ بزنید.خود و افکار و آرمان هایتان را به عالم خارج تحمیل کنید.تابو شکن باشید , ریسک کنید , نقد کنید , حرف بزنید , برید , بچرخید , سفر کنید , گاهی اشتباه کنید برای درس عبرت , تجربه کنید هر چیزی را که خواسته اید ولی به هر دلیلی نشده و یه کاری کنید که بشود.
اول قرار بود ک تحت تاثیر قدرت عالم خارج که هر چیزی و هر کسی جز شما را فرا میگیرد نشوید , ولی خوب دایره شمول حرفایم را وسعت دادم.بی دلیل.محض گفتن.اگر زیارت اهل قبور رفتید ,پر است از کسانی که سالهاست خوابیدن.آدم هایی که از یک جایی به بعد کم آوردن و خودشونو سپردن به دست سرنوشت.دستش بشکند.خیلی از کارها را نکردن, خیلی از حرف ها را نزدن, خیلی ریسک نکردن , خیلی تجربه نکردن و با حسرت رفتن.شما ولی با حسرت نرید.
۱۳۹۵/۰۶/۲۴
از دست رفته
رستگاری شخصیت های مثبت فیلم وگرفتار شدن آدم بد ها ، دو تا از رکن های اساسی فیلم های تله وزیون ست.کلیشه ای که در آن پایان فیلم خوش و خرم ست وهمه دنبال نتیجه اند.سینما اما چند سالی است که دست از سر این کلیشه برداشته است. شروع این بدعت با فیلم جدایی نادر از سیمین فرهادی بود ، حتی قبل از تر آن با فیلم درباره الی . تله وزیون برای جذب بیننده باید ممیزی ها را بردارد باید یک بدعتی را شروع کند که مخاطب جذب کند.کلیشه ی موفقیت شخصیت های مثبت و ببدختی آدم بد ها ، خوش و خرم تمام شدن فیلم ، کامیابی پلیس و ...را کنار بگذارد.اسکورسیزی در فیلم دپارتد گفت که دیگر به دنبال رستگاری شخصیت های اول فیلمش نیست ، حرفی که هم در فیلم دپارتد و هم در فیلم شاتر آیلند ثابت شد.بگذارید کارگردان های تله وزیون یکم از این کلیشه ها بیرون بکشند.باور کنید هیچ اتفاقی نمیافتد اگر پلیس فیلم آدم بده ی داستان شود.هالیوود هم خیلی وقت است که از یک طرف هم فیلم های ضد ارزشی و منتقدانه میسازد و هم فیلم های ارزشی . هر دو طرف را گرفته.حالا زهی خیال باطل که این صدا و سیما خیلی وقت است که از دست رفته.
۱۳۹۵/۰۶/۱۶
میدهی ؟
نشسته ست.همیشه همانجا مینشیند.صدایش همان صدای دو سال پیش است. روزی که اولین بار دیدمش.فرق زیادی نکرده.شاید اصلا هیچ تغییری.خودش میداند که با همه فرق دارد برای من لااقل.نگاهش از پشت عینک ، چایی خوردنش ، حرکت دستانش روی کیبورد.خیره میشوم بهش.دو واحد بیشتر به من میدهی ؟ لطفا