‏نمایش پست‌ها با برچسب رضا قاسمی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رضا قاسمی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵/۰۹/۱۵


آدم ها در دوصورت حرف نمی زنند...یا وقتی حرفی برای گفتن نباشد...و یا هنگامی که حرف خیلی زیادی برای گفتن است...

[چاه بابل - رضا قاسمی -نشر باران - سوئد] 

برچسب‌ها: , ,

۱۳۹۵/۰۹/۱۲


شوربختي مرد در اين است كه سن خود را نمي بيند. جسمش پير مي شود اما تمنايش همچنان جوان مي ماند. زن، هستي اش با زمان گره خورده. آن ساعت دروني كه نظم مي دهد به چرخه زايمان، آن عقربه كه در لحظه اي مقرر مي ايستد روي ساعت يائسگي، اينها همه پاي زن را از راه مي برد روي زمين سخت واقعيت. هر روز كه مي ايستد در برابر آينه تا خطي بكشد به چشم يا سرخي بدهد به لب، تصوير رو به رو خيره اش مي كند به رد پاي زمان كه ذره ذره چين مي دهد به پوست. اما مرد، پايش لب گور هم كه باشد چشمش كه بيفتد به دختري زيبا، جواني او را مي بيند اما زانوان خميده و عصاي خود را نه؛ مگر وقتي كه واقعيت با بي رحمي تمام آوار شود روي سرش...

[چاه بابل - رضا قاسمی -نشر باران - سوئد] 
برچسب‌ها: , ,

۱۳۹۵/۰۹/۰۹

نایی تو بگو...


چرخید و سرش را فرو برد زیرِ دامن. بوی پنیر كُنته توی بینی‌اش پیچید. «بچه‌اش چه شكلی‌ست؟ پانصد فرانك! می‌دانم كیست! از بوی تن‌اش فهمیدم. عطر نمی‌زد. می‌گفت هركس بوی تن خودش را باید بدهد، مثل حیوانات. آه... نایی. تو چقدر خوبی. چرا ستاره‌ات را ول می‌كنی و می‌آیی؟ من گند و كثافتم نایی. پناه بده. اینجا سرد است. تاریك می‌شوم نایی. چه خوب كه... بگذار برگردم. برگردم به تاریكی خودم. اینجا سرد است نایی. توی تاریكی سرما سردتر است نایی. چرا اینهمه فرق می‌كند تاریكی با تاریكی؟ چرا تاریكی تهِ گور فرق می‌كند با تاریكی اتاق؟... فرق می‌كند با تاریكی تهِ چاه؟... فرق می‌كند با تاریكی زهدان؟ چرا وقتی دایی با آن دو حفره‌ی خالی چشم‌ها برگشت طرفِ درختِ انجیرِ وسطِ حیاط طوری برگشت كه انگار می‌بیند؟ طوری برگشت كه من ترسیدم؟ تو بگو نایی. چرا تاریكی ازل فرق می‌كند با تاریكی ابد؟ چرا تاریكی پشت چشم‌هام سوزن سوزن می‌شود نایی؟ تو كه از ستاره‌ی دیگر آمده‌ای... تو بگو نایی... تن‌ات بوی كاج می‌داد. عطر نمی‌زدی. پناهم بده به آن تاریكی خیسِ سوزنده. پناهم بده به آن بهترین تاریكی‌ها. آه نایی...»

[چاه بابل - رضا قاسمی -نشر باران - سوئد] 
برچسب‌ها: , ,