‏نمایش پست‌ها با برچسب book. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب book. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶/۰۵/۱۱


نامزد نوروز تمام سال را به انتظار نوروز می نشيند، می گويد چه کار کنم، چه کار نکنم؟ می گويد يک شال گردن سبز برای نوروز می بافم که وقتی آمد بهش بدهم. اما موقع سال تحويل خوابش می برد. نوروز از راه می رسد، همه جا را سبز می کند و می رود. نامزدش از خواب بيدار می شود می بيند که نوروز آمده و رفته. می گويد ای وای چه خاکی به سرم شد! تا سه روز از غصه گريه می کند، روز سوم، اگر خودش را بيندازد توی آتش، آن سال هوا آفتابی و گرم است. اگر خودش را به خاک بيندازد، آن سال باد و خاک می آيد، و اگر خودش را پرت کند توی دريا، سال بارانی و خوبی در پيش است.

[ سال بلوا - عباس معروفی - نشر ققنوس - تهران ]

برچسب‌ها: , ,

۱۳۹۶/۰۵/۰۲


هر نهضت بزرگی که به جوشش می‌آید، لایه نازکی از کف هم رویش جمع می‌شود

[ گیرنده شناخته نشد - كاترين كرسمن تيلور - بهمن دارالشفايی - نشر ماهی ]

برچسب‌ها: ,

۱۳۹۶/۰۴/۲۶


جاوید مگس های بی جان آخر فصل را توی هوا می گرفت و می برد بیرون، ولشان می کرد. گفتم:"چرا نمی کشیشان، این همه به خودت زحمت می دهی؟"
جاوید گفت:"خوشیمان را به رنج دیگران نمی خریم."

[ سال بلوا - عباس معروفی - نشر ققنوس - تهران ]

برچسب‌ها: , ,

۱۳۹۶/۰۴/۱۴


صهیونیست از هیتلر نام برد و از پدرم پرسید که آیا این شخص به اعتقاد او آلمان را سست نمی کند؟ و پدرم در جوابش گفت: به هیچ وجه. من کشور خودم آلمان را خوب می شناسم. می دانم که قضیه هیتلر چیزی بیش تر از یک بیماری گذرا نیست. چیزی مثل سرخک است که با بهبود وضع اقتصادی کشور از بین خواهد رفت. واقعاً فکر می کنید که هم میهنان کسانی چون گوته و شیلر , کانت و بتهوون تسلیم این مزخرفات خواهند شد؟

[ دوست بازیافته - فرد اولمن - مهدی سحابی - نشر ماهی ]

برچسب‌ها: , , ,

۱۳۹۶/۰۲/۰۶


یکی از چیزهایی که آدم‌ها را دیوانه می‌کند همین انتظار کشیدن است. مردم تمام عمرشان انتظار می‌کشیدند. انتظار می‌کشیدند که زندگی کنند، انتظار می‌کشیدند که بمیرند. توی صف انتظار می‌کشیدند تا کاغذ توالت بخرند. توی صف برای پول منتظر می‌ماندند و اگر پولی در کار نبود سراغ صف‌های درازتر می‌رفتند. صبر می‌کردی که خوابت ببرد و بعد هم صبر می‌کردی تا بیدار شوی. انتظار می‌کشیدی که ازدواج کنی و بعد هم منتظر طلاق گرفتن می‌شدی. منتظر باران می‌شدی و بعد هم صبر می‌کردی تا بند بیاید. منتظر غذا خوردن می‌شدی و وقتی سیر می‌شدی باز هم صبر می‌کردی تا نوبت دوباره خوردن برسد. توی مطب روان‌پزشک با بقیهٔ روانی‌ها انتظار می‌کشیدی و نمی‌دانستی آیا تو هم جزء آن‌ها هستی یا نه.

[ عامه پسند - بوکوفسکی - نشر چشمه - پیمان خاکسار ]

برچسب‌ها: , , ,

۱۳۹۶/۰۲/۰۴

pulp


از بیرون صدای شلیک گلوله شنیدم و فهیدم که اوضاع همه‌چیز در دنیا روبه‌راه است.

[ عامه پسند - بوکوفسکی - نشر چشمه - پیمان خاکسار ]

برچسب‌ها: , , ,

۱۳۹۶/۰۲/۰۳

pulp


+خل شدی بلان؟. 
 +کسی چه می‌دونه؟ دیوونگی نسبیه. هنجارها رو کی تعیین می کنه؟ 

[ عامه پسند - بوکوفسکی - نشر چشمه - پیمان خاکسار ]

برچسب‌ها: , , ,

۱۳۹۶/۰۲/۰۲


در اسپانیا هرگز هیچ پیشخدمتی را حتی با انعام زیاد نمی توانستی بخری، اما در این جا همه چیز متفاوت است. در فرانسه پول حرف اول را می زند. برای این که آدم حسابت کنند، باید پول خرج کنی. چنان که با دادن انعام مختصری، پیشخدمت را چنان شاد کردم که وادار به ستایش من شد. هنگامی که از رستوران خارج می‌شدم، مرا تا جلوی در بدرقه کرد و گفت خوشحال می‌شود باز هم به آنجا بیایم تا او بتواند به من خدمت کند. آری، من بار دیگر در فرانسه بودم.

[زیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست - ارنست همینگ وی - اسد الله امرایی - نشر افق ]

برچسب‌ها: , ,

۱۳۹۵/۱۲/۲۴


مِرگان که سر از بالین برداشت، سلوچ نبود. بچه‌ها هنوز در خواب بودند: عباس، اَبراو، هاجر. مِرگان زلف‌های مقراضی کنار صورتش را زیر چارقد بند کرد، از جا برخاست و پا از گودی دهنۀ در به حیاط کوچک خانه گذاشت و یک‌راست به سر تنور رفت. سلوچ سر تنور هم نبود. شب‌های گذشته را سلوچ لب تنور می‌خوابید. مرگان نمی‌دانست چرا؟ فقط می‌دید که سر تنور می‌خوابد. شب‌ها دیر، خیلی دیر به خانه می‌آمد، یک‌راست به ایوان تنور می‌رفت و زیر سقف شکستۀ ایوان، لب تنور، چمبر می‌شد. چثۀ ریزی داشت. خودش را جمع می‌کرد، زانوهایش را توی شکمش فرو می‌برد، دست‌هایش را لای ران‌هایش - دو‌پاره استخوان - جا می‌داد، سرش را بیخ دیوار می‌گذاشت و کپان کهنۀ الاغش را - الاغی که همین بهار پیش ملخی شده و مرده بود - رویش می‌کشید و می‌خوابید. شاید هم نمی‌خوابید کسی چه می‌داند؛ شاید تا صبح کز می‌کرد و با خودش حرف می‌زد؟ چرا که این چند روزۀ آخر از حرف و گپ افتاده بود. خاموش می‌آمد و خاموش می‌رفت. صبح‌ها مرگان می‌رفت بالای سرش، سلوچ هم خاموش بیدار می‌شد و بی‌آنکه به زنش نگاه کند، پیش از برخاستن بچه‌ها، از شکاف دیوار بیرون می‌رفت.

[ جای خالی سلوچ - محمود دولت آبادی - نشر چشمه ]

برچسب‌ها:

۱۳۹۵/۱۱/۰۸


آدم درد را از یاد می برد، اما خطر نزول درد را هرگز!‏

[ جای خالی سلوچ - محمود دولت آبادی - نشر چشمه ]

برچسب‌ها:

۱۳۹۵/۰۹/۱۷


در شیراز فقط بوی گل نیست ....معدل بوی گل و خاک و آب است.....بویی شبیه به عطر کشالههای زنی شبیه به ساره بانو در هوا بود.

[دیوان سومنات - ابوتراب خسروی - نشر مرکز]

برچسب‌ها: , ,

۱۳۹۵/۰۹/۱۵


آدم ها در دوصورت حرف نمی زنند...یا وقتی حرفی برای گفتن نباشد...و یا هنگامی که حرف خیلی زیادی برای گفتن است...

[چاه بابل - رضا قاسمی -نشر باران - سوئد] 

برچسب‌ها: , ,

۱۳۹۵/۰۹/۱۲


شوربختي مرد در اين است كه سن خود را نمي بيند. جسمش پير مي شود اما تمنايش همچنان جوان مي ماند. زن، هستي اش با زمان گره خورده. آن ساعت دروني كه نظم مي دهد به چرخه زايمان، آن عقربه كه در لحظه اي مقرر مي ايستد روي ساعت يائسگي، اينها همه پاي زن را از راه مي برد روي زمين سخت واقعيت. هر روز كه مي ايستد در برابر آينه تا خطي بكشد به چشم يا سرخي بدهد به لب، تصوير رو به رو خيره اش مي كند به رد پاي زمان كه ذره ذره چين مي دهد به پوست. اما مرد، پايش لب گور هم كه باشد چشمش كه بيفتد به دختري زيبا، جواني او را مي بيند اما زانوان خميده و عصاي خود را نه؛ مگر وقتي كه واقعيت با بي رحمي تمام آوار شود روي سرش...

[چاه بابل - رضا قاسمی -نشر باران - سوئد] 
برچسب‌ها: , ,

۱۳۹۵/۰۹/۰۹

نایی تو بگو...


چرخید و سرش را فرو برد زیرِ دامن. بوی پنیر كُنته توی بینی‌اش پیچید. «بچه‌اش چه شكلی‌ست؟ پانصد فرانك! می‌دانم كیست! از بوی تن‌اش فهمیدم. عطر نمی‌زد. می‌گفت هركس بوی تن خودش را باید بدهد، مثل حیوانات. آه... نایی. تو چقدر خوبی. چرا ستاره‌ات را ول می‌كنی و می‌آیی؟ من گند و كثافتم نایی. پناه بده. اینجا سرد است. تاریك می‌شوم نایی. چه خوب كه... بگذار برگردم. برگردم به تاریكی خودم. اینجا سرد است نایی. توی تاریكی سرما سردتر است نایی. چرا اینهمه فرق می‌كند تاریكی با تاریكی؟ چرا تاریكی تهِ گور فرق می‌كند با تاریكی اتاق؟... فرق می‌كند با تاریكی تهِ چاه؟... فرق می‌كند با تاریكی زهدان؟ چرا وقتی دایی با آن دو حفره‌ی خالی چشم‌ها برگشت طرفِ درختِ انجیرِ وسطِ حیاط طوری برگشت كه انگار می‌بیند؟ طوری برگشت كه من ترسیدم؟ تو بگو نایی. چرا تاریكی ازل فرق می‌كند با تاریكی ابد؟ چرا تاریكی پشت چشم‌هام سوزن سوزن می‌شود نایی؟ تو كه از ستاره‌ی دیگر آمده‌ای... تو بگو نایی... تن‌ات بوی كاج می‌داد. عطر نمی‌زدی. پناهم بده به آن تاریكی خیسِ سوزنده. پناهم بده به آن بهترین تاریكی‌ها. آه نایی...»

[چاه بابل - رضا قاسمی -نشر باران - سوئد] 
برچسب‌ها: , ,

۱۳۹۵/۰۹/۰۸


باید ما را درک کرد.هرچند جزء خانواد های اشرافی هستیم،ولی دخترانی روستایی به شمار می آییم که همه عمرمان را در قصر های دور افتاده و سپس در صومعه ها سپری کرده ایم.در حقیقت به جز مراسم نماز،دعاهای سه روزه،عبادت های نه روزه،کار در مزارع،انگورچینی،شلاق خوردن رعیت ها،زنای با محارم،آتش سوزی،دار زدن،محاصره،هجوم،غارت،امراض مسری و فسق و فجورهایی از همه نوع،چیز دیگری ندیده ایم.توقع دارید که یک خواهر مذهبی بی نوا،از کارهای دنیا چه چیزی بداند؟


[ شوالیه ناموجود - ایتالو کالوینو - پرویز شهدی - انتشارات چشمه ]


برچسب‌ها:

۱۳۹۵/۰۸/۱۴


آخ که چه سعادتی بود بستن چشم ها، هرگونه احساسی را در خود از دست دادن، در مغاک ژرف خواب فرو رفتن و سپس هنگام بیدار شدن، دوباره خود را آماده از نو بافتنِ رشته های هستی خویش یافتن.

[ شوالیه ناموجود - ایتالو کالوینو - پرویز شهدی - انتشارات چشمه ]

برچسب‌ها:

۱۳۹۵/۰۸/۰۵


در این دنیا، هر برخورد میان دو نفر، باعث لت وپار شدن‌شان می‌شود.

[ ویکنت دو نیم شده - ایتالو کالوینو - پرویز شهدی - انتشارات چشمه ]

برچسب‌ها: , ,

۱۳۹۵/۰۷/۲۸


کاش می شد هر چیز کاملی را به این شکل دو نیم کرد. کاش هر کسی می توانست از این قالب ننگ و بیوده ای بیرون بیایدوقتی کامل بودم همه چیز برایم طبیعی، درهم و برهم و احمقانه بود. مثل هوا گمان می کردم همه چیز را می بینم ولی جز پوسته سطحی آن چیزی را نمی دیدم.اگر روزی نیمی از خودت شدی، که امیدوارم اینطور بشود چیزهایی را درک خواهی کرد که فراتر از هوشمندی مغزهای کامل است. تو نیمی از خودت و دنیا را از دست خواهی داد ولی نیمه دیگرت هزاران بار پرف نگرتر و ازشمندتر خواهد شد. تو هم آرزو خواهی کرد همه چی مثل خودت دو نیم و لت و پار باشد چون زیبایی، خرد و عدالت فقط در چیزی وجود دارد که قطعه قطعه است.

[ ویکنت دو نیم شده - ایتالو کالوینو - پرویز شهدی - انتشارات چشمه ]
برچسب‌ها: