۱۳۹۵/۰۶/۰۸

Le Clan des Siciliens

توی فیلم دسته ی سیسیلی ها ، روژه سارته (آلن دلون) بعد از اینکه با کمک خانواده ی ایتالیایی ویتوریو ماناله زه از زندان فرار میکنه ، برای سرقت از یک موزه میرن نیویورک.اونجا تو ساحل سارته با عروس خانواده عشق بازی میکنه ولی درست تو همون لحظه نوه ی خانواده اون دوتا رو باهم میبینه و بعدا طی یک پروسه ای که ما باهاش کار نداریم زن عمو و سارته رو لو میده و ورق فیلم برمیگرده کلا و باعث میشه که ماناله زه هر دوشونو بکشه.
چند وقت پیش شبکه نمایش مجموعه فیلم های آلن دلون رو نشون میداد.این فیلم هم بود. جوری سانسور کرده بودن که اگر کسی فیلم رو قبلا ندیده باشه کلا هیچی نمیفهمه چون یک صحنه ای که سانسور شده کل مسیر فیلمو تغییر میده.خوبی شبکه نمایش اونجا بود که تا آلن دلون تو ساحل رفت سمت زنه ، یهو سکانس تکراری پخش کردن بعد که کارشون تموم شد فیلم رو برمیگرده تو ساحل.یک مزخرف به تمام معنا.
برچسب‌ها: ,

۱۳۹۵/۰۶/۰۴

چراغ! چراغ!



ما فریاد می‌زدیم: «چراغ! چراغ!»
و ایشان درنمی‌یافتند.
سیاهی‌ چشمِشان
سپیدی‌ کدری بود اسفنج‌وار
                                  شکافته
                                            لایه‌بر لایه‌بر
شباهت برده از جسمیّتِ مغزشان.
گناهی‌شان نبود:
از جَنَمی دیگر بودند.

[ احمد شاملو - حدیث بی‌قراری ماهان - ۲۱ خردادِ ۱۳۶۷ ]
برچسب‌ها: , ,

۱۳۹۵/۰۶/۰۲

مرگ گاهی ودکا می نوشد


اول که خبر دادند فوت کرده ست ، چند ساعت بعد خبر آمد که هنوز هست ، هنوز دستش از دنیا کوتاه نشده ، یک حالتی بعد از کما ، قبل از مرگ مغزی.تمام بدن سرد و کِرخ ، سرش ولی داغ ، داغ مایل به حیات. 
پیش خود گفتم که خوب اون سیم های لعنتی را بکشند تا برود ، زجر نکشد خودش هم خسته شده بود دیگر از این سرطان کوفتی  .یک لحظه اما گفتم شاید توی این حالت مانده تا خاطرات گذشته را در برزخ مانندی مرور کند ، خوبی ها و بدی ها و حتی گناه ها.مرگ گاهی ودکا می نوشد ، گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد و همه می دانیم ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است.مرگ نزدیک است آقا. 
مَردش اما بیش از حد میخواستش بیش از حد دوسش داشت ، جوری که میدانم بعد از او ، او هم میرود حالا کمی زود یا کمی دیر ولی میرود.مرد ها بی وفا نیستند.

اِبی


خدا اِبی را حفظ کند ، بخاطر حبس ، غمنومه ، دنیای آرزو ، بغض 



هزار باده ي ناخورده در رگ تاك است...

۱۳۹۵/۰۵/۲۷

اگر شبی از شب های زمستان مسافری


کتاب "اگر شبی از شب های زمستان مسافری"
نوشته ی ایتالو کالوینو
ترجمه ی لیلی گلستان
 اگر علاقه دارید به کتاب های خاص و متفاوت بدون شک این کتاب را بگذارید سر لیست کتاب هایی که قرار بخونید اگر ندارید هیچ وقت سمت این کتاب نرید چون زیر مجموعه ی کتابایی قرار میگیره ک بعد یک ربع خوندن پرت میشود به کناری.کتابی ست بس محبوب در گودریز .مصداق عینی دیوانه بازی ایتالیایی .در ستایش صرف کتاب خواندن و کتاب ست .ده داستان کوتاه و جذابِ بدون پایان دارد ک بشدت درگیرت میکند به حدس زدن پایان داستان های ناقص,داستان هایی ک تمام نمیشوند . قصه از آنجا شروع میشود که "آقای خواننده"شروع به خواندن داستانی میکند ولی بی انتها و بدون پایان و ناقص.با حالت طلب کارانه ای سراغ کتاب فروشی میرود. آنجا با "خانم خواننده " آشنا میشود ک او هم مثل او به دنبال ادامه ی داستان به کتاب فروشی آمده است , متوجه میشوند که به دلیل اشتباهات چاپی داستان به یک داستان دیگری جا به جا شده , داستان کاملا متفاوت دیگری را میگیرند ولی آن داستان هم ناقص است به دلیل اشتباه چاپی ,به همین صورت یکی پس از دیگری با ده داستان متفاوت و ناقص با اشتباه چاپی رو به رو میشوند در دست آخر می‌فهمند ک تمام این داستان ها جعل است و زیر سر یک بنده خدایی ست , حالا دلیل این کارای اون بنده خدا چی بوده را باس خودتون برید بخونید نمیخوام زیادی اسپویل کنم.حکایت درون حکایت ست  اندیشه درون اندیشه .کتاب به شدت پست مدرن ست و سخت , اگر صد صفحه ی اولش را بگذرانی روال داستان دستت میاد و جذب آقای کالوینو میشی ک بعد از سالها شروع کرده بودن به کتاب نوشتن ک ماحصلش شد همین اگر شبی از شب های زمستان مسافری.جدای از اینکه کتاب سختیه , ترجمه ی نامعلوم لیلی گلستانم به شدت نامفهوم بودن برخی عبارت هاش افزوده.باشد ک تجدید نظری کند در ترجمه پس از سالها. 

برچسب‌ها: , ,

۱۳۹۵/۰۵/۲۶

سه ­شنبه خیس بود


سه ­شنبه خیس بود. ملیحه زیر چتر آبی و در چادری که روی سرتاسر لاغریش ریخته شده بود، از کوچه ­ای می­گذشت که همان پیچ وخمِ خواب­ها و کابوس او را داشت. باران با صدای ناودان و چتر و آسفالت، می­بارید. پشت پنجره­ های دو طرفِ کوچه، پرده­ ای از گرمای بخاری­ها آویزان بود و هوا بوی هیزم و نفت سوخته می­داد.   ملیحه سرش را تا چشم­های آرایش نکرده­ اش در چادر فرو برده بود و کنار نفس­ نفس کشیدن و صدای پاشنه­ ی کفش­هایش تقریباًمی­دوید. پاییز خودش را به آبیِ چتر می­زد، چادر را از تن ملیحه دور می­کرد و چتر را از دست­های او می­کشید. پیراهن نفتالین­زده و اطو نشده­ ی ملیحه از چادر بیرون زده، پر از برگ نارنج بود و باران و بوی نفتالین بر پوست بیست­ وچهار ساله­ ی او می­رسید، پوستی که کف دست هیچ مردی، هرگز روی آن راه نرفته بود. اگر کسی بخار چسبیده به یکی از پنجره­ ها را پاک می­کرد، میتوانست زنی را ببیند که گوشه­ ی چادرش را با دندان­هایش گرفته و نمی­داند که با یک چتر وارونه چه باید کرد. این بود که ملیحه دسته­ ی چتر را ول کرد و با هر دو دست، چادر دور شده از تن­ اش را قاپید و خودش را در آن فرو برد. باد، چتر را به طرف دیوار پرت کرد، آن را روی آسفالت انداخت و آن­قدر با خودش برد تا به تیر چراغ زد. چند تا از فنرهای چتر شکست، تکه ای از آبیِ خیس ­اش جر خورد. از تیر چراغ به طرف یکی از درختانِ تهِ کوچه رفت. صدای پاره شدن پارچه و شکستن استخوان­های چتر، پنجره به پنجره دور شد. از لنگه­ های بازِ درِ یکی از خانه­ ها سگی پا­کوتاه بیرون آمد. دنبال چتر دوید و پارس کرد. باران مثل خون از زخم­های چتر می­ریخت. چتر به تنه­ ی درخت کوبیده شد و همان­جا، زیر دست و پای پاییز، بی­رمق دور از شباهت­ اش به یک چتر باز شده و آبی افتاد. سگ چتر را دور زد. باز هم چندبار پارس کرد و ساکت شد. برگشت. هر سه­چهار قدم یک­بار، سرش را بر می گرداند و چتر را نگاه می­کرد. حتا یکی از پنجره ها باز نشد. هیچ­کس بخار پنجره­ ای را پاک نکرد. چتر صدای مچاله شدن فنرهایش را نمی­ شنید. داشت می­ مرد و دیگر نمی توانست هیچ بارانی را به یاد آورد.

[ سه شنبه ی خیس - یوزپلنگانی که با من دویده اند - بیژن نجدی - نشر مرکز ]
برچسب‌ها: ,

۱۳۹۵/۰۵/۲۴


به تکرار است که میگذرد.
کاش قبل از مردن زنده شویم.

۱۳۹۵/۰۵/۲۳


هیچکس در مقام نصیحت دیگری نیست چه برسد به دل سوزاندن.

۱۳۹۵/۰۵/۲۲



 نه، من به خدایی که از آدم قربانی می خواهد باور ندارم.
 من به خدایی که زندگی زنی را به باد می دهد تا روح مردی را رستگار کند ایمان ندارم.

[ زندگی گوتاه است - یاستین گاردر - ترجمه ی مهرداد بازیاری - نشر هرمس ]
برچسب‌ها: , ,

نخل ناخلف


آن نخل ناخلف که تبر شد، ز ما نبود
ما را زمانه گر شکند، ساز می‌شویم

۱۳۹۵/۰۵/۲۰

انقلاب



در انقلاب ، بعضی آدم ها آن چنان عوض شدند که دیگر قابل شناخت نیستند و بعضی هم حس کردند که بیشتر از همیشه به خودشان شبیه اند.
انقلاب رویاها را محاکمه نمی کند.ما را از کابوس ها هم نجات نمی دهد.

[اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری - ایتالو کالوینو - ترجمه ی لیلی خانم گلستان ]
برچسب‌ها:

۱۳۹۵/۰۵/۰۶


دوران دبستان پر است از خاطرات ناب.از گل کوچیک های عصرانه تا قایم موشک های شبانه.آن روزها ما یک دسته ای بودیم بچه محل و هم مدرسه ای.تفریحات سالم تا دلت بخواهد.همه مدل تیپ شخصیتی در این باند ما وجود داشت.یک عدد عینکی یک عدد خپل یک عدد احمقِ دیلاقِ دوست داشتنی دو عدد برادر یک عدد کوتوله وچند نفری که عضو ثالت نبودند ولی در بازه های مختلف بسته به شرایط آب و هوایی ما را همرایی میکردند.اکیپ یک جورایی مثل اکیپ های پسر دبیرستانی در کارتون های آمریکایی بود.ولی ما پاشیدیم از هم به مرور زمان با اختلاف های ساده.یادم است بعد از مدرسه و هنگام روانه شدن به سوی خانه اوج شیطنت ها یکهو در ما فوران میکرد.شیطنت های سالم و مثبت بدون آزار و اذیت و انگیزه ی شوم صرفا جهت خنده وعیش.گاهی هم جنس آزار داشت البته.مثلا زنگ خانه میزدیم و فرار.گاهی هم آدامسی چسباندن به زنگ خانه برای ایجاد صدای زنگی مداوم.یک جا به فنا رفتیم شما بگو بگا [بعضی اوقات بعضی کلمات میطلبِ ،صرفا برای توصیف شدت و کیفیت ].        آن قدیم ها شیر میدادن در مدارس.شیر که چه عرض کنم آب بود بیشتر با مخلوطی از رنگ سفید و نشاسته. آن دیلاق احمق بعد از مدرسه نه گذاشت و نه برداشت زارت شیر را زد به اتوبوس.احمق.نه به پشت یا کنار اتوبوس درست زد شیشه ی جلوی اتوبوس روبه روی راننده . حالا ما را بگو مانده بودیم بخندیم یا جفت کنیم از ترس. راننده هم نامردی نکرد و زد کنار بیخیال مسافرها شد ، افتاد دنبال ما.شما گمان کن هفتا بز که گرگی افتاده دنبالشان در خیابان.یکی یکی از معرکه نجات پیدا کردیم ولی آن خپل بدجور گیر کرده بود و راننده ی سیریشی.آخر گرفتش.او هم نامردی نکرد بعد از چند پس گردنی آدرس خانه ی دیلاق را لو داد. لو رفتن همانا و گرفتن خسارت از اقا پرویز پدر دیلاق دوست داشتنی همانا.ما هم تا چند هفته ی مثل لشکر شکست خورده بودیم.شما بخوان "بگا رفتگانی زخمی".

۱۳۹۵/۰۵/۰۴

حُبّ آب


و به آب می زنم
و در آب می شوم
که حباب می شوم



برچسب‌ها: ,

۱۳۹۵/۰۴/۲۷

کوچه


جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد میزنه...
برچسب‌ها:

۱۳۹۵/۰۴/۲۶

کودتا


خوب شد تو ترکیه کودتا شد وگرنه ما هیچ وقت شاعران معاصر و طنز پردازان ایرانی و تحلیل گران مسائل منطقه را نمیشناختیم...

۱۳۹۵/۰۴/۲۲


حال عالیجناب شجریان خوب نیست یعنی اصلا خوب نیست. دعا کنید. 
هجران بلای ما شد 
یا رب بلا بگردان

۱۳۹۵/۰۴/۲۰


در این تابستانی ،همین تابستان گرم اجازه ندهید رفاقتی از دست برود.بردارید پیامی و زنگی ، ایمیلی(به یاد قدیم) ، نامه ای ، خلاصه با چیزی یادی کنید از دوستان.اگر پیش خودتان میگویید چرا همیشه من باید یاد کنم ؟ بحث غرور و این حرفا. غرورتان با من. اگر شیکست بیا تف کن به صورتم ...

۱۳۹۵/۰۴/۱۵


تو داری شروع به خواندن داستان جدید ایتالو کالوینو، شبی از شب‌های زمستان مسافری، می‌کنی. آرام بگیر. حواست را جمع کن. تمام افکار دیگر را از سر دور کن. بگذار دنیایی که تو را احاطه کرده در پس ابر نهان شود. از آن سو، مثل همیشه تلویزیون روشن است، پس بهتر است در را ببندی. فوراً به همه بگو: «نه، نمی‌خواهم تلویزیون تماشا کنم!» اگر صدایت را نمی‌شنوند بلندتر بگو: «دارم کتاب می‌خوانم، نمی‌خواهم کسی مزاحم شود.» با این سر و صداها شاید حرف‌هایت را نشنیده باشند: بلندتر بگو، فریاد بزن: «دارم داستان جدید ایتالو کالوینو را می‌خوانم!



[اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری - ایتالو کالوینو - ترجمه ی لیلی خانم گلستان ]

۱۳۹۵/۰۴/۰۱

گات


اگر قسمت نهم از فصل ششم گات را ندیده اید ، این متن را نخوانید چون حاوی اسپویل ست.







امروز صبح که توی توییتر ، گیم آو ترونز ترند سومو داشت ، میشد حدس زد که این قسمت یک چیز دیگه ست اصلا جنسش فرق داره.نمیخوام نقد کنم ولی رمزی اسنو حقش بیشتر از اینا بود نباس اونجوری راحت با سگا خلاصش میکردن ، اگر من بودم بعد از مشت های پیاپی و پایین آوردن فک دستور میدادم همونجا لباساشو دربیارن و وسط میدون همه ی وحشی ها بهش تجاوزکنن بعد اتمام کار بلافاصله یه دار میزدم وسط شهر و همه ی مردم رو جمع میکردم. از دار آویزونش میکردم و جلوی تمام مردم ، مردانگی اش را ازش میگرفتم و میاوردمش پایین.دو روز که گذشت و دوباره جون گرفت اول گوش هاشو از جا در میاوردم بعد با خنجر خودش یک چشمشو کور میکردم ولی یک چشمو سالم میذاشتم تا ببینه چه بلایی سرش میاد حالا میدادم یکی یکی انگشتشو قطع کنن .کار که تموم شد مینداختمش جلوی سگ ها [حیف گرگ شمالی که بخواد اونو تیک و پاره کنه ] . هر چی هم ازش باقی موند جلوی دروازه وینترفل آویزون میکردم برای درس عبرت.این سزای بد کاران.   


۱۳۹۵/۰۳/۲۹


عوضی تر از این دنیا ، خودش است.  

۱۳۹۵/۰۳/۲۷


اینجا مثلا از لتونی هم بازدید کننده داشتیم...

یاقوت: بیچاره کسی که برای فرار از کینه مجبور بشه صورتشو عوض کنه 
مبارک: بیچاره کسی که برای پیدا کردن عزیزی مجبور بشه صورتشو عوض کنه
الماس: بیچاره کسی که هیچ جورنتونه صورتشو عوض کنه 


[جنگنامه ی غلامان - بهرام بیضایی]
برچسب‌ها: ,

۱۳۹۵/۰۳/۲۵

La vie en rose


یک. به تصویر کشیدن زندگی مشاهیر همیشه برای سینما تازگی داشته است اما کار آسانی نیست . ریسک اینکه فیلم خوبی از آب در نیاد بسی زیاد است ولی اولیویه داهان (Olivier Dahan) سربلند از این دشوار درآمد...

دو. ادیت پیاف گنجشکی که از خیابان های پاریس پر گرفت و بر موسیقی  فرانسه آشیانی ساخت . درخشید و درخشید . در آمریکا مدتی را گذراند ولی هیچ وقت با آن خو نگرفت . فیلم " زندگی همچون گل سرخ " از آن دست فیلم هایی بود که باید چند بار دید بدون شک ستاره اش هم ماریون کوتیار در نقش ادیت پیاف بود که به شایستگی اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن را فتح کرد. برای من نقشی را که از دوران جوانی ادیت بازی کرد بسیار دلنشین تر بود با آن ادا و اطوار و جزییات رفتار ادیت از حالت خاص راه رفتن تا مستی دائمی اش...

سه. بعد از اینکه لوئی لوپله به قتل میرسد (همان که ادیت را از خیابان های پاریس به کاباره ی شانزالیزه برد ) ادیت با حامی جدیدی به اسم ریمون آسو آشنا می شود و تازه از این جای داستان است که ریمون سعی میکند هنرمند بودن را در آدم کله شقی مثل ادیت نهادینه کند.از هنرمند خیابانی فاصله میگرد و هنر را در میکند. آنجایی که ریمون سعی میکند ادای درست کلمات و شعر را به ادیت یاد بدهد بسی جالب بود...

چهار. دختری که نقش بچگی ادیت را بازی میکند (هنگامی به اصرار پدرش در خیابان برای اولین بار میخواند) لاکردار چه صدایی خوبی دارد.

پنج. یکی از سکانس های خوب هم همان جایی است که ادیت از خواب بیدار میشود و مارسل را میبیند معشوقه ی بوکسور آمریکایی اش . آن حس ناراحتی اطرافیان و آن حس توهم ادیت و بالاخره آن ضجه هایی که بعد از شنیدن خبر سقوط هواپیما میزند بهترین سکانس فیلم است.

 شش. موسیقی هایی که در فیلم بکار رفته هم که دیگر حجت را تمام کرده است .از جمله
  Padam Padam و Non, Je ne Regrette Rien

برچسب‌ها: , , , ,

۱۳۹۵/۰۳/۲۴

بگو کوچه مون رو به آزادی


شاید از همان جا باشد .همان جایی که همیشه خواستم خم شم ولی نشکنم .همان جایی که همیشه احساس کردم هنوز زنده ام هنوز خونی در رگ جاری ست ، هنوز ایستاده ام و ایستاده ایم .شاید از همین جا ها باشد که تا حالا دوام اورده ام [ایم] در مقابل این دنیا. وگرنه تا حالا صد که سهل است هزار بار گذاشته بودم رفته بودم از این خاک . شاید از همان دغدغه ی تغییر دادن ست که مانده ام و مانده ایم . هرچند که تو را خواهند زد ولی دوام می آوری... 


۱۳۹۵/۰۳/۱۹

رفاقت


بگذارش زیر اجاق شاید آبی ازش گرم شد خدا را چه دیدی!


کویر


در سراسر حاشیه کویر چهار چیز مدام حاضر بود
اسفندانه ها ، آب انبار ها ، ریگ و فقر

[کارنامه سه ساله - جلال آل احمد ]

برچسب‌ها: ,

۱۳۹۵/۰۳/۱۶


به مردم بازگردیم. چرا هر گره سهلی را با دندان‌های امنیتی باز می‌کنیم؟ چرا به کوچکترین بهانه،‌ هرکسی را از دایره خود‌ی‌های‌مان دور می‌کنیم؟ این یکی بیش از اندازه جوان است، آن یکی بیش‌ از اندازه هنرمند است، آن یکی روشنفکر است، این یکی با ما اختلاف سلیقه دارد، آن یکی دانشجوست، این یکی از کار ما ایراد می‌گیرد، آن یکی به گروه ما تعلق ندارد، این یکی قدش بلند است، آن یکی خیلی شیک‌پوش است. آن‌قدر از دور خود می‌رانیم تا این که تنها می‌مانیم. این شیوه انقلاب اسلامی نیست، و شیوه اسلامی نیست که آغوشش را به روی همه باز می‌کند و به صرف شهادت زبانی، انسان‌ها را در دایرۀ خود می‌آورد.

[بیانیه شماره 9]

۱۳۹۵/۰۳/۱۴

خودکار


همیشه چیزایی که نباید گم بشوند , گم میشوند از پول بگیر تا دسته کلید , فلش , رم , ورقه و برگه مهم , موسی صدر وشمس مولانا و... تا خودکار . 
این آخری معزلی ست برای خودش. سالها ست که در تلاشم خودکاری را به وا نفسای جوهری اش برسانم و تمامش کنم ولی همیشه پیش دست اند این صنف خودکار ها .خودشان یهو غیبشان میزنه...

۱۳۹۵/۰۳/۱۳



بپر
چه تفاوت به کجا
از شب / به شب



بیژن الهی
برچسب‌ها:

۱۳۹۵/۰۳/۱۱

چلچراق


یه دوستی حرف خوبی میزد روزنامه نگارا دو دسته ان : اونایی که تو چلچراق بودن و اونایی که دوست داشتن تو چلچراق می بودن .


پ.ن :به مناسبت چهارده سالگی چلچراق 

۱۳۹۵/۰۳/۰۴

دنگ شو


عباس کیارستمی 
امین تارخ
رضا کیانیان
حمید مصفا 
محمدرضا فروتن 
سروش صحت 
هنگامه قاضیانی 
غزال شاکری 

اینها بس نیستند 
اینها کافی نیستند 
تا شوما هم دنگ شویی شوید؟
برچسب‌ها:

۱۳۹۵/۰۳/۰۲

سوسیالیست پیر در اردوگاه لیبرال‌ها چه می‌کند؟ از روزنامه ی شرق


سخنرانی ۱۷دقیقه‌ای «مارتین لوترکینگ» در ۱۹۶۳ از مشهور‌ترین و تأثیرگذار‌ترین خطابه‌های تاریخ آمریکا به‌شمار می‌رود. گرچه لو‌ترکینگ پنج سال پس از این سخنرانی ترور شد و نتوانست به‌روشنی نتایج جنبش ضد‌نژادپرستی خود را ببیند، اما حامیان این حرکت که دنباله‌رو اندیشه تساوی‌طلبانه حقوق سیاهان و سپیدپوستان آمریکایی بودند، در سالیان طولانی و مشقت فراوان، رؤیای لوترکینگ را تا حد زیادی به حقیقتی ملموس تبدیل کردند. یکی از این بازماندگان «برنی سندرز»، جوان بود که در زمان این گردهمایی بزرگ روبه‌روی مارتین به سخنانش گوش می‌داد. در آن زمان او یکی از اعضای جوان کمیته دانشجویی هماهنگی ضدخشونت بود. اما بعد‌ها دایره فعالیت‌های سیاسی خود را گسترش داد و مبدل به یکی از سازمان‌دهندگان مطرح حزب سوسیالیست آمریکا شد. او حین تلاش برای تساوی حقوق زنان و مردان و اقلیت‌های جنسی، سفیدپوستی بود که سال‌ها وقت خود را صرف جنبش‌های مدنی–حقوقی سیاه‌پوستان آمریکا کرد و دامنه فعالیت‌های اجتماعی توده‌پسندانه‌اش را به جایی رساند که این روز‌ها، در میان ایام پرالتهاب انتخابات آمریکا، در پروسه‌ای غیرقابل پیش‌بینی تبدیل به اصلی‌ترین رقیب هیلاری کلینتون شده؛ کلینتونی که تا پاییز گذشته یکه‌تاز عرصه انتخابات ۲۰۱۶ به‌شمار می‌رفت و موفق‌ترین گزینه دموکرات‌های لیبرال به نظر می‌رسید. اما آنچه جدا از رقابت تاریخی دموکرات‌ها و جمهوری‌خواهان در آمریکا، این روز‌ها بانوی سابق ایالات‌متحده را نگران کرده، رقیبی از جنس دموکرات‌هاست؛ از جنس یک اصلاح‌طلب پیر که به طرز غیرقابل پیش‌بینی موردتوجه طیف‌هایی از مردم آمریکا قرار گرفت و حمایت‌های قاطعانه از او، معادله بازی در میان دموکرات‌ها را تغییر داد. این رقیب کهن‌سال که ناگهان در سرزمین سرمایه‌سالاران چپ‌گریز، خود را آشکارا یک سوسیالیست نامید، شاید هیچ‌گاه گزینه نهایی حزب دموکرات نبوده؛ گزینه‌ای که توان رویارویی با کلینتون نئولیبرال را با آن سابقه سنگین داشته باشد. شاید حزب دموکرات هم شبیه آنچه حزب کارگر انگلیس با جیمز کوربین رفتار کرد، برای خالی‌نبودن صحنه به‌نفع هیلاری چهره‌ای را معرفی کرد که کارنامه‌ای خالی از سیاست‌گذاری‌های مطرح داخلی و خارجی داشته باشد. اما هرچه هست این دو امروز روبه‌روی هم قرار گرفته‌اند. گرچه سندرز ۷۴ساله براساس شواهد موجود، شانس کمتری نسبت به وزیر خارجه سابق آمریکا دارد، اما نکته قابل‌توجه تمایزهای راهبردی میان اینهاست. کلینتونی که بسیاری او را واقع‌گرای دنیای سیاست می‌دانند، توانسته رأی بخشی از اقلیت‌های جامعه آمریکایی را جذب کند. درحالی که انتظار می‌رفت به سبب فقدان رئیس‌جمهوری زن در آمریکا، کلینتون بتواند از این نکته حداکثر بهره را بگیرد، اما سندرز ایده‌آلیست که سابقه چشمگیری را در حوزه فعالیت‌های مساوات‌طلبانه جنسیتی در گذشته خود دارد، کلینتون را از چنین شانس بزرگی محروم کرده. از سوی دیگر، کلینتون بنا بر آموزه‌های نهادینه‌شده نئولیبرالی خود، خواهان اجرای قواعد از پیش‌ تعیین شده‌ای است که برنامه مشخص، روشن و جاافتاده‌ای را در طول سالیان تدوین کرده؛ قواعدی مانند دخالت دولت در امور اقتصادی یا ارتقای خدمات رفاهی به وسیله افزایش مالیات‌ها. اما رؤیای سوسیالیست‌های کهنه‌کاری مانند برنی سندرز حرف دیگری است. آنچه او خواهان برپایی و اجرای آن در آمریکای امروز است، حول این شعار می‌گردد که «روند پول‌دار‌ترشدن‌ میلیاردر‌ها و فقیر‌تر‌شدن فقرا باید پایان یابد». همچنین رفع نابرابری‌های اجتماعی به آن شکلی که در کشورهای اسکاندیناوی برقرار است، آموزش رایگان و بیمه درمانی همگانی، وعده‌های کاندیدایی است که یک دلار از وال‌استریت، کمپانی‌ها و سازمان‌ها و سر‌شناسان آمریکایی دریافت نکرده است. بنابراین تردیدی نیست حزب دموکرات نیز خواهان جدی‌شدن ظهور و حضور چنین فردی در سپهر سیاسی خود نبوده. اما سندرز فارغ از همه این محاسبات آمد، جدی گرفته شد و عنوان خطرساز سوسیالیسم را با خود به همراه آورد. بخشی که زیر پوست شهر‌ها و ایالت‌ها، وعده‌های سوسیالیستی را به رویکردهای لیبرالیستی جاافتاده خاندان کلینتون‌ها و حزبشان ترجیح می‌دادند، با او همراه شدند. اما نکته قابل‌توجه اینجاست که با توجه به شرایط اجتماعی جامعه آمریکایی، شاید این عده خودشان به‌درستی آگاه به معنای «سوسیال‌دموکرات» نباشند. این حرکت را می‌توان یک اکتیویسم سیاسی (Political activism) از جنس سوسیالیستی‌اش لقب داد؛ حرکتی که امیال خفته بخشی از لایه‌های اجتماعی را یکباره بیدار و بسیج کرده و پشت سر خود روانه می‌کند. به دنبال آن موجی از علاقه‌مندان به رأی سلبی (Negation vote) را تشکیل داده و آنها را دنبال کسی می‌کشاند که علیه ساختار سیاسی حاکم آمریکا قصد انجام یک «انقلاب سیاسی» را دارد. درحالی‌که حامیان کلینتون به دنبال رأی ایجابی (Positive vote) و روشنی هستند که تجربه آن را داشته و امتحانش را پس داده است. درحالی‌که طرفداران سندرز در ضمیر ناخوداگاه سیاسی-اجتماعی خود بی‌تردید منتقد ساختار کاپیتالیستی کشور و سیستم سرمایه‌داری موجود هستند. این دسته به‌‌ همان طبقه متوسطی تعلق دارند که به گفته سندرز، درحال ناپدید شدن است؛ همان قشری که از وضعیت دستمزد‌ها و نابرابری جنسیتی موجود رضایت ندارند و امروز همراه جنبش یک سوسیالیست میانه‌رو به سمت رادیکالیزه‌کردن فضا پیش می‌روند. در حالی که سندرز یک فعال رادیکال نیست که اگر بود، هیچ‌گاه تن به عضویت در حزب دموکرات آمریکا نمی‌داد و این‌‌ همان گلایه‌ای است که چپ‌های راستین آمریکایی به سندرز وارد می‌کنند. به عبارت دیگر، از آنجا که این پیرمرد سفیدمو، با شعارهای توده‌پسند خود، واژه سوسیالیسم را میان کلام و گفتار حامیان جوانش رواج داده، می‌تواند اقبال طرفداران خود را از دو کانال اجتماعی دریافت کند؛ یکی از طریق حمایت مردم از رویکردهای حزب دموکرات و دیگری جذب مخاطبان ناراضی و متمایل به سمت تفکرات عدالت‌محور و برابری‌خواهانه چپ؛ اتفاقی که شاید برای کلینتون امکان رخ‌دادنش نباشد. اما با همه اینها موجی که برنی سندرز و رقابت نزدیک او با هیلاری قدرتمند ایجاد کرد، به‌صراحت نمایانگر این واقعیت پرسش‌برانگیز است که آیا سوسیالیسم روزنه‌های ورود خود را به عرصه پهناور سیاست آمریکا باز کرده؟ آیا هراس پنهانی که در میان تصمیم‌گیران آمریکا از نفوذ این اندیشه تحول‌خواه وجود داشت، درحال کم‌رنگ‌شدن است؟ با وجود اینکه در پاسخ به این سؤالات عده‌ای معتقدند باید از توده‌هایی ترسید که تمایل خود را به پذیرش تفکرات سوسیالیستی پنهان نمی‌کنند، اما تجربه نهادینه‌شده‌ای بیانگر این واقعیت غیرقابل انکار است که ازهم‌پاشیدن ابهت سرمایه‌داری، به‌سادگی کاندیداتوری یک چپ میانه‌رو نیست و این رویکرد چندصدساله بیدی نیست که با این بادهای گذرا، بر خود بلرزد. شرق

۱۳۹۵/۰۲/۳۱


اندازه ی صد سال تنهایی خوابم میاد...گابریل کجایی؟

۱۳۹۵/۰۲/۲۹

که جام ما شکست


واعظ !  مکن  دراز  حديث  عذاب  را          اين بس بود که بار دگر زنده مي شويم!

۱۳۹۵/۰۲/۲۴

عازمیم


آخ و آخ و آخ که چه بدمستی هایی هست که هنوز نکرده ایم. از این به بعد جوازی هست تا کنیم ؟ 
ناکجا آباد ناکجا آباد ناکجا آباد

۱۳۹۵/۰۲/۱۸


دغدغه ما علاوه بر اینکه یه روز صفحه حوادث  روزنامه را باز کنیم از فقر و فحشا و طلاق و تجاوز نبینیم , یه روز بشار اسد دیکتاتورم سرنگون شه , یه روز یکم اخلاق وارد سیاست شه ,یه روز ملت بفهمن که هرکی براشون کامنت گذاشت عاشق چشم و ابروشون نشده ,   یه روز سرمایه داری سقوط کنه , یه روز بشر تبدیل شه به آدم , یه روز ملت آنقدر خوشحال باشن که اول صبح تو مترو دعوا نکنن , [ لنگتو جمع کن دارم نطق میکنم ] , یه روز خوب بیاد , یه روز زنان هم بتونن برن استادیوم , یه روز رفع حصر بشه , یه روز خاورمیانه سامان بگیره ,[ نفسم گرفت یه لیوان آب لطفا ] , یه روز پدرم پیر تر نشه , یه روز برم میدون التحریر  , [ آقا کی این اردیبهشت رو اذیت کرده که انقد داغ کرده ! ] , یه روز به شیدایی در زلف تو آویزم , یه روز اقتصاد مملکت از سراشیبی بیاد بیرون , آره علاوه بر اینا , دوست داریم یه روزم بیاد که این خواننده های زیر زمینی که لیاقت دارن  بتونن آزادنه آلبوم بدن بیرون ,کنسرت بزارن , نروند آن پشت مشت های مترو حقانی  ساز بزنن.[ جان پیر مغان , اینهمه نوشتم اصلا خوندید؟]

۱۳۹۵/۰۲/۱۶


با ما کج و با خود کج و با خلق خدا کج 
آخر قدمی راست بنه،ای همه جا کج

۱۳۹۵/۰۲/۱۴

تو هیچی نمیدونی...


گفتم یا شیخ سوالی دارم 
در حالی که ریشش را خاراند  و عبا اش را جمع کرد گفت : هیس دارم فصل دوم #گیم_او_ترونز میبینم , تو هیچی نمیدونی جان اسنو.

۱۳۹۵/۰۲/۰۹


این زندگی بیمارستانی است که در آن هر بیماری اسیر آرزوی عوض کردن تخت هاست.


[بودلر - گزیده ی  ملال پاریس ]