۱۳۹۵/۰۳/۰۷

روزی همه سوار الگانس می‌شویم «1»


آقای جوادی خیلی وقت بود که با این مریضی دست و پنجه نرم میکرد , هرکسی که تو مراسم ختم حضور پیدا کرده بود میدونست که آقای جوادی یعنی اون مریضی و اون مریضی یعنی آقای جوادی ، برای همینم بود که با فاتحه یه "راحت شد بنده خدایی" هم نثار روح اون مرحوم میکردن.حالا ثریا و سارا میتونن به زندگیشون برسن .سالها مراقبت از پدری که براشون چیزی کم نذاشت نشون میده که اونا هم براش چیزی کم نذاشتن.
قلی زاده ی ما هم چنان با سوز "پدر آن تيشه که بر خاک تو زد دست اجل,تيشه‌اي بود که شد باعث ويراني من" رو میخونه انگار هیچ کس نمیدونه اون شب قرار بره مراسم عروسی و مولودی بخونه ، کار که عار نیست مهم خواندن است چه عروسی چه محرم چه نیمه شعبان چه مراسم ختم پدر دو دختر.
نعش کش بنز خاکستری گوشه بهشت زهرا پارک شده است.کمی آن طرف تر از قطعه سی و سه و صد قدم دورتر از قبر اقای جوادی.درهای ماشین باز و صدای کم "من برای زنده بودن جستجوی تازه میخواهم..." حول محور ماشین را گرفته است .
شوان پنج سال که ازمریوان به پایتخت اومده و بعد سه سال به استخدام بهشت زهرا دراومده و از ظهراون روز ساعت یک به بعد همان ظهری که از خانه تا سر خاک توی ماشین تنها نبود و همراه راه بلدی داشت، پستوی های خاک گرفته ی ذهنش تنها به یه چیز فکر میکنه."من برای زنده بودن جستجوی تازه میخواهم..." از صد قدمی خوب سارا را میبند لباس خاکی ، چشم های قرمز ، چال زنخدان و...