۱۳۹۵/۰۱/۰۴

مهمان بودیم


مهمان یکی از اقوام.فامیل دور نبود ولی نزدیک هم به اون صورت نبود.تنها جوان مجلس من بودم. از آن مجلس ها بود که آدم بدجور معذب است و میخواد زودتر تموم شه .برخلاف عادت همیشه که اصلا از این قسم مهمانی ها نمیرم ولی این دفعه آنقدر این میزبان ما پیغام و پسغام فرستاده بود که آره فلانی چرا نمیاد اینجا؟فلانی مشکلی دارد نکنه ؟ تصمیم گرفتم برم و دیداری تازه کنم . خلاصه بحث میکردن سر اینکه جوان های امروزی دیگر جوان نیستند و حرفه ای بلد نیستند و ... (حرف های تکراری ...یکی نیست بگه که آخه مرد مومن خودت مگر جوان بودی چه بودی که ما با این وضع جامعه چه باشیم )...القصه فغان ها سر دادن که چه بودیم و چه شدن...در یکی از دیالوگ ها خاطره ای تعریف کرد پیر مجلس : دخترم وقتی کلاس ششم بود و تجدید بالا اورد دیگه نفرستادمش مدرسه . دختری که تجدید بیاره جاش مدرسه نیست باس بره خونه شوهر...اینجا بود که فهمیدم چرا هنوز تو این کشور زنان هر چقدر هم تلاش میکنن برای حقوقشان به جایی نیمرسن...


پ.ن : فمینیسم نیستم :)